بسته

گلچین عاشقانه شعر دلتنگی برای یار و همسر، از شاعران معروف

شعر دلتنگی کوتاه و بلند از شاعران معروف

هر ذره از وجودم شعر می‌شود، بی تاب خواستن تو، انتظار و شوق وصال تو، آری می‌خواهم شاعر شوم، می‌خواهم هر مصرعم آینه‌ای باشد صاف، در انعکاس مهربانی تو، و به باغ احساس، و حرف‌های دلم هر یک دفتر شعری باشد، که در آن، غزل غزل تو را بسرایم، مهربانم! در این مطلب مجموعه ای از شعر دلتنگی برای همسر و عشق زندگی را آماده کرده ایم؛ با ما همراه باشید.

زیباترین مجموعه شعر دلتنگی

۱. شعر دلتنگی حافظ

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم ‌این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باغ بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که شد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

بعد از این نور به ‌آفاق دهم ‌از دل ‌خویش

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یارآخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر توت شویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد

 

۲. شعر دلتنگی سهراب

با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملائک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

_ همچنان کز خویش و بی‌خویشی _

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

پا به پای تو تا تجرد, تا رها رفتم!

شکرها بود و شکایتها

رازها بود و تامل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازوئی که یکسان بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چونها در دلم مردند

که به سوی بی‌چرا رفتم

شکر پراشکم نثارت باد!

خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من

تا کجا بردی مرا دیشب؟

با تو دیشب تا کجا رفتم

شعر دلتنگی مولانا

۳. شعر دلتنگی مولانا

 بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
 گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
 عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
 این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
 باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
 وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
 سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

۴. شعر دلتنگی خیام

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

۵. شعر دلتنگی فریدون مشیری

آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

شعر دلتنگی کوتاه

۶. شعر در مورد دلتنگی از فروغ

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم

. = . = . = . = . = .

 

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

. = . = . = . = . = .

 

شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش

. = . = . = . = . = .

 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه
فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

 

۷. شعر دلتنگی فاضل نظری

اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟

 امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟

 ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

  این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت

 یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل

گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت

 از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را می‌دهم اما به چه قیمت

 مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت

۸. شعر دلتنگی شهریار

فرخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز
خبر از کوی تو می آوردم باد هنوز
در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم
پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

. = . = . = . = . = .

 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

شعر دلتنگی عاشقانه

۹. شعر دلتنگی شاملو

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگی‌ست

۱۰. شعر دلتنگی سعدی

چشم چپ خویشتن برآرم

تا چشم نبیندت به جز راست

 

✦✦✦

 

شب دراز به امید صبح بیدارم

مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

 

✦✦✦

 

اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز

و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست

 

✦✦✦

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

 

✦✦✦

 

روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

 

✦✦✦

 

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

 

✦✦✦

 

روی مپوشان که بهشتی بود

هر که ببیند چو تو حور ای صنم

 

✦✦✦

 

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

 

✦✦✦

 

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

 

✦✦✦

 

بیا بیا صنما کز سر پریشانی

نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

 

✦✦✦

 

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

 

✦✦✦

 

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

 

✦✦✦

 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

 

✦✦✦

 

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

 

✦✦✦

 

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

 

✦✦✦

 

غلام قامت آن لعبتم که بر قد او

بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش

 

✦✦✦

 

عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش

جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش

 

✦✦✦

 

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست

سخن آخر

امیدواریم از این مطلب نهایت استفاده را برده باشید. پیشنهاد می کنیم مجموعه «شعر عاشقانه غمگین و سوزناک کوتاه و طولانی» و «۳۰ شعر عاشقانه برای همسر که او را به وجد می آورد!» را نیز در انگیزه بخوانید و نظرات خود را در پایین همین صفحه با ما در میان بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 تعداد نظرات
پریدن به بالا