انگیزه های جذاب زندگی

مجموعه شعر حرف مردم و گله از حرف بیهوده و نسنجیده!

خیلی از افراد هستند که مدام نگران حرف و قضاوت مردم هستند. این طرز فکر باعث می‌شود هر فردی در رفتارش دچار مشکل شود. شاعران نیز مانند دیگر افراد دارای این درگیری بوده و شعر‌های متفاوتی با مضمون حرف مردم سروده‌اند. معمولا در شعری با این مفهوم شاعر از رفتار و برخورد مردم گلایه می‌کند. در ادامه مجموعه‌ای خواندنی از شعر حرف مردم با سبک‌های متفاوت را برای شما آورده ایم.

زیباترین مجموعه شعر حرف مردم

امان از حرف مردم‌
نمی‌دانم چرا مردم چنینند
و یا که بر کدام دین و یقینند‌
نمی‌دانم چرا از خود بگویند؟
کلامی که درستش را ندانند
چه آسان گویند از خود حرف لق را
ز مردم، چون ندانند حرف حق را
چه آسوده بریزند آبرو را
خرابش خوانند آن زن ماهرو را
ز بی کاری و بی عاری بسیار
به هر جنبنده‌ای دارند سر و کار
دمی گویند چرا یارو فلان است؟
و یا یک دم بگویند او چنان است
دمی او را چنان بالا برندش
که انس را حکم یزدانی دهندش
ویا یک دم چنان پایین بیارند
که او از عرش به روی فرش کشانند
گهی او را یکی علّامه دانند
یکی ملّای بی عمّامه دانند
و گه او را یکی نادان دانند
سرش را خالی و کاهدان دانند
به یک دم گویند او قارون سال است
به یک دم گویند او محتاج مال است
گهی از رنج تو خوشحال باشند
گهی از شادیت بد حال باشند
گهی بشکن زنند از بد بیاریت
گهی هم کِل کشند از بی نوایییت
عجب دارم از این مردان بی عار
از این بیهوده حرّافان بی کار
قدیمی‌ها بخوردند نان گندم
درست گفتند امان از حرف مردم

این فصل، فصل آخر است ببخش، عاشقانه نیست
صدبار گفته‌ام که می‌روم، ببخش صادقانه نیست
مردم مرا به چشم حقارت نگاه می‌کنند
گویند که این عشق، ببخش جاودانه نیست
آخر مرا به حرف مردم چه حاجت است
این حرف‌ها ببخش برای من، آب و دانه نیست

تک بیتی حرف مردم

می‌دونم حس و حال گنگ امروزم
یه دنیا حرف مردم با خودش داره
هی دیگه تنها خدا می‌فهمه دنیامو
فقط باید خدا وا کنه چشمامو
قدم میزنمو سر به هوای شهر
فقط باید خدا‌ها کنه دستامو
چه غوغایی توو خلوته این روزا
کسی حالمو این روزا نمیفهمه
گلو گیرم شده طناب این تقدیر
یه وقتا عشق شبیه مرگ بی رحمه
دلم بعد یه عمری آبرو داری
به یه رسوایی مطلق گرفتاره

هر کو به خرابات مرا راه نماید
زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید
ره کو بگشاید در میخانه به من بر
ایزد در فردوس برو بر بگشاید‌
ای جمع مسلمانان پیران و جوانان
در شهر شما کس را خود مزد نباید
گویند سنایی را شد شرم به یک بار
رفتن به خرابات ورا شرم نیاید
دایم به خرابات مرا رفتن از آنست
کالا به خرابات مرا دل نگشاید
من می‌روم و رفتن و خواهم رفتن
کمتر غمم اینست که گویند نشاید

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه می‌کشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ
گویند اشک چشم تو در عشق بیهوده‌ست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گویند، چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ
گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ
گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بی‌واسطه نگوید مر بنده را دروغ
گویند بنده را نگشایند راز دل
وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ
گویند آن کسی که بود در سرشت خاک
با اهل آسمان نشود آشنا دروغ
گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ
خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

اشعار حرف مردم

مردم هنوز پشت سرم حرف می‌زنند
از اینکه سخت در به درم حرف می‌زنند
مردم از اینکه من به خودم پشت کرده‌ام
از حال خویش بی‌خبرم حرف می‌زنند
حق با درخت بود سکوت همیشه سبز
با این گمان که کور و کرم حرف می‌زنند
از شاعری که عقده‌ای چشم‌های توست
از پاره پاره جگرم حرف می‌زنند
من با شما که حرف ندارم ولم کنید
با من کبوتران حرم حرف می‌زنند
سنگ گناه این‌همه چشم بدون شرح
با نازکای بال و پرم حرف می‌زنند
مردم از اینکه من به تو دل بسته ام عزیز‌
می‌خواهم از تو دل ببرم حرف می‌زنند
باور کنید چلچله‌های یتیم شهر
با من که سخت بی پدرم حرف می‌زنند
مردم به حال و روز بدم خنده می‌زنند
مردم هنوز پشت سرم حرف می‌زنند

راست می‌گفتی خودمونو عشقه
بیا گوش کنیم به حرفای هم خب
اشتباهه که تأثیر بگیریم
از حرف اینو اونو بعد تصمیم بگیریم
بزنیم لَجن به خاطره و لحظه
بدون هیچ تفسیر بی تقصیر بمیریم
چقد خوب بود
مقصّر رفتارای بچه گانس
تَقاص فاصلۀ بینمون گرونه
کاش که میشد رابطمون پنهون بمونه

عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند
من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند
پیش از این گویند کز عشقت پریشانست حال
گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته‌اند
پرده بر عیبم نپوشیدند و دامن بر گناه
جرم درویشی چه باشد تا به سلطان گفته‌اند
تا چه مرغم کم حکایت پیش عنقا کرده‌اند
یا چه مورم کم سخن نزد سلیمان گفته‌اند
دشمنی کردند با من لیکن از روی قیاس
دوستی باشد که دردم پیش درمان گفته‌اند
ذکر سودای زلیخا پیش یوسف کرده‌اند
حال سرگردانی آدم به رضوان گفته‌اند
داغ پنهانم نمی‌بینند و مهر سر به مهر
آن چه بر اجزای ظاهر دیده‌اند آن گفته‌اند
ور نگفتندی چه حاجت کآب چشم و رنگ روی
ماجرای عشق از اول تا به پایان گفته‌اند
پیش از این گویند سعدی دوست می‌دارد تو را
پیش از آنت دوست می‌دارم که ایشان گفته‌اند
عاشقان دارند کار و عارفان دانند حال
این سخن در دل فرود آید که از جان گفته‌اند

شعر بلند درباره حرف مردم

شعر نو حرف مردم

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید
چرا که ترانه ما
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

احمد شاملو

اجازه می‌دهی آرزویت کنم؟
بگذار همه بگویند: بیچاره دیوانه شده
من کاری با این حرف‌ها ندارم
فقط می‌خواهم صبح‌ها زودتر از تو بیدار شوم
موهایت را شانه کنم
دکمه‌های پیراهنت را ببندم
دستم را روی صورتت بکشم
وای دستم را رویِ صورتت بکشم
یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟

سحر رستگار

اگر شبی فانوس نفس‌های من خاموش شد
اگر به حجله آشنایی
در حوالی خیابان خاطره برخوردی
و عده‌ای به تو گفتند:
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نکن
تمام این سال‌ها کنار من بودی
کنار دلتنگی دفاترم
در گلدان چینی اتاقم
در دلم…

یغما گلرویی

شعر نو حرف مردم

آدم‌ها را جدی نگیرید
خودتان باشید
بغض‌ها را ببلعید
از هستی لذت ببرید
و عشق ببخشید به جانِ روزهایتان
آدم‌ها را جدی نگیرید
آدم‌ها گاهی خاکستری‌اند

سارا قبادی

قایقت می‌شوم
بادبانم باش
بگذار هرچه حرف
پشت سرمان می‌زنند مردم
باد هوا شود
دورترمان کند

رضا کاظمی

می‌گویند تو که نیستی
تنبل می‌شوم
و سمبَل می‌کنم
هر مهمی را
کسی نیست به این کله‌پوک‌ها بگوید
وقتی تو نیستی چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه‌ام را تا کجا

عباس صفاری

باورش کمی سخت است، می‌دانم.
اما بار‌ها به ماه گفته‌ام طوری بتابد
که بغض راه گلوی پنجره‌ای را نبندد
مخصوصا اگر باد
با خاطره بلند پیراهن زنی وزیده باشد
بار‌ها گفته‌ام این شهر بهار ندارد
باغ ندارد
بهار نارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود؟

لیلا کردبچه

شعر در مورد حرف بیهوده مردم

شعر کوتاه درباره حرف مردم

۱. دوبیتی در مورد حرف مردم

در عشق تو گاه بت پرستم گویند
گه رند و خراباتی و مستم گویند
این‌ها همه از بهر شکستم گویند
من شاد به اینکه هر چه هستم گویند

گویند، چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ

ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را
شاید در دروازه را… ….. اما دهان را…
آرایشت نظم سپاهی را به هم ریخت
بر صورتت پاشیده‌ای رنگین کمان را

پشتمان طرح نقشه‌هایی هست
پشت هر نقشه حرف بسیار است
تا دهان مفت و گوش‌ها مفتند
پشتمان حرف مفت بسیار است

شعر کوتاه حرف مردم

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست

دگر من خسته‌ام از حرف مردم
شدم در کوچه عشق تو من گم
مگر مهمان چشمانت نبودم
چرا فرقی ندارد جو و گندم

گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ
گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بی‌واسطه نگوید مر بنده را دروغ

شعر راجع به حرف مردم

خلق می‌گویند: زهد و عشق با هم راست نیست
ما به ترک زهد گفتیم، این حکایت بر کجاست؟‌
ای که گفتی: از سر و سامان بیندیش و منوش
باده، بادست این سخن، سامان چه باشد؟ سر کجاست؟

گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ

۲. تک بیتی در مورد حرف مردم

غافل‌اند این خلق از خود‌ای پدر
لاجرم گویند عیب همدگر

❁✰✷✰❁

پیش ما لاف حقیـــقت نیست حرف مُفــــت کس
بین نامـــــردی و مـــردی راه صـــــد فرسنگ بُود

❁✰✷✰❁

افسوس خلق می‌شنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

❁✰✷✰❁

نگویند عاجز ز نظم است هاتف
گروهی که خود گاه نظمند مضطر

❁✰✷✰❁

طالبان عشق را دیوانه می‌گویند خلق
و آنکه در وی نیست عشقی، من نگویم: عاقلست

شعر در وصف حرف مردم

آن‌ها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد

❁✰✷✰❁

تو با منی من با توام پس فکر ما باش
ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

خوش آن روزی که، چون گویند پیشت حرف مشتاقان
حدیث درد من هم از کناری در میان افتد

❁✰✷✰❁

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

❁✰✷✰❁

گویند به هم مردم عالم گله خویش
پیش که روم من که ز عالم گله دارم؟

مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را نمی‌دانم نمی‌دانم

❁✰✷✰❁

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

❁✰✷✰❁

چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود، چون همه کس را خبر است

متن شعر حرف مردم

طفلی است سخن گفتن، مردی است خمش کردن
تو رستم چالاکی نی کودک چالیکی

من اگر کافر و بی دین و خرابم به تو چه؟
من اگر مست می‌و شرب و شرابم به تو چه؟

بیهده گفتار به یک سو فگن
حجت بر تو سخن حجت است

❁✰✷✰❁

بد خلقم و بد عهد، زبان بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

❁✰✷✰❁

حرف مردم باد است باورش بیهوده
تو چرا می‌شنوی؟ این همیشه بوده

❁✰✷✰❁

خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

شعر درمورد حرف مردم

حرف آخر

امیدواریم از خواندن مجموعه شعر حرف مردم لذت برده باشید. زندگی بر اساس حرف مردم درگیری است که ذهن بسیاری از ما را مشغول می‌کند. قضاوت از سمت دیگران می‌تواند در زندگیمان تاثیرات منفی بگذارد. خوب است پیش از گوش دادن به هر حرفی تصمیمی بگیریم که خوشحالمان می‌کند.

توصیه می‌کنیم در همین راستا، «جملات فوق العاده سنگین و تیکه دار (۶۰ متن کوبنده و خفن)» و «جملات بی تفاوت بودن» را در انگیزه بخوانید.

مطالب زیر را هم ببینید