شعر ایران؛ منتخب بهترین اشعار زیبا در وصف ایران

شعر ایران ای سرای امید

کشور عزیزمان ایران، جزء معدود کشورهایی است که دارای تمدن چندهزارساله است و در قدیم یکی از سه امپراطوری بزرگ دنیا بوده است. به همین دلیل از قدیم تا زمان حال، شاعران بسیاری شعر ایران را در وصف زیبایی‌های ایران و مردم آن چه به صورت کلی و چه به صورت جزئی برای هر شهر سروده‌اند.

در این مطلب بهترین اشعار زیبا در مورد شعر ایران برای شما عزیزان گردآوری شده است. با هم بخوانیم.

 

برترین مجموعه شعر ایران

۱. شعر ایران کوتاه

به کوروش به آرش به جمشید قسم

به نـقـش و نـگار تخت جمشید قسـم

ایــــران همی قلب و خون مـن اســــت

گـــرفــتـــه زجــان در وجـــود مــن اســت

بـــخــوانـیــم ایــن جـــمـلـه در گــوش بــــاد

چـــو ایــــــران مـــبــــاشــد تــن مـــن مــبــاد

ایران همه زندگی من

ایران ای مرز پرگهر. ای خاکت سرچشمه هنر دور از تو اندیشه بدان. پاینده مانی و جاودان

“شعر حماسی ایران”

فیلم رویارویی‌اش با ما تماشایی بُوَد

پرده فال و تماشا را به آتش می‌کشیم

تنگه هرمز گلوگاه بلیات است و ما

قایق دزدان دریا را به آتش می‌کشیم

برد موشک‌های ایرانی کم از سجیل نیست

با همان‌ها فوج اعدا را به آتش می‌کشیم

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را، ای کهن بوم و بر دوست دارم

تو را، ای کهن پیر جاوید برنا

تو را دوست دارم، اگر دوست دارم

تو را، ای گرانمایه، دیرینه ایران

تو را ای گرامی گهر دوست دارم

تو را، ای کهن زاد بوم بزرگان

بزرگ آفرین نامور دوست دارم

هنروار اندیشه‌ات رخشد و من

هم اندیشه‌ات، هم هنر دوست دارم

نوروز، نماد جاودانِ نو شدن است

تجدید جوانیِ جهان کهن است

زین ها همه خوب تر که هر نو شدنش

یادآور نام پاک ایرانِ من است

ای ایران، ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

ایران به شوق زندگی در مرگ رویین‌تن شده

مرد و زنش تلفیقی از ابریشم و آهن شده

امروز جهان بهار از ایران ملکست

میدان همه پر نگار از ایران ملکست

رامش چو گلی به بار از ایران ملکست

افروخته شه کنار از ایران ملکست

پرچم ایران همیشه برافراشته باد

۲. شعر ایران بلند

ای خطه ایران میهن، ای وطنم

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز

سینه به سینه‌ات سلسله کوه البرز

وسعت نام تو، وسعت نام خورشید

جلوه‌ی خاک تو، قرمز و سبز و سپید

این نه منم من، نه من منم من

ذره خاک وطنم من

ایران خاک دلیران، ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

شبنمی از جنگل شمال، ایرانی

دیده به دریایی از کمال، ایرانی

محو جمیلی از آن جمال، ایرانی

ایرانی پهلوان، ایرانی مهربان، ایران وطن من

ایرانی قهرمان، ایرانی پهلوان

از ارس تا خلیج وطن من

خون سیاوش، کمان آرش

مهد شهیدان، غرور آتش

خانه ایمان به لطف یزدان

ایران خاک دلیران، ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

رستم و سهراب قصه‌ها، ایرانی

شیرین و فرهاد عاشقا، ایرانی

اهل وفا صلح و صفا، ایرانی

ایرانی مهربان، ایرانی قهرمان

ایران، وطن من

این نه منم من، نه من منم من

ذره خاک وطنم من

ایران خاک دلیران، ایران غرش شیران

ایران همیشه جاویدان

سبز و سفید و سرخ است، نشان سرفرازی

سرخش به رنگ خونِ، شهید جاودانی

 باشد  نشان  الفت، رنگ  سپید و روشن

مُهر ولایت ما،  در رنگ  سبز  و گلشن

 این سه نشان فخر است، تا کوردل  بداند

گر چشم حق نباشد، انصاف مرده باشد

 راحت بخواب کورش، ای فخر آریائی

بیرق به اهتزاز است، بالا به شادمانی

 بانام و با نشانی، ایران سرای جانم

اللهِ پرچم ما، نام و نشانِ اما مم

 کورش کبیر باشد، آرش رشید ایران

هم راه با سیاوش، باشد نماد شیران

 مردم به کار و جوشند، خرسند و در تکاپو

سبز و سفید و شاداب،ایران در این  هیاهو

 “صفا“خدا ی سبحان، هم پاسدار و حامی

“شعر فردوسی درباره وطن”

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست ِ منست

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را بکس

همه یکدلانند یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

چنین گفت موبد که مرد بنام

به از زنده دشمن بر او شاد کام

اگر کُشت خواهد تو را روزگار

چه نیکو تر از مرگ در کار زار

همه روی یکسر بجنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

وطنم، ایران من، جانم فدایت می‌کنم

روز و شب بر اقتدارت من دعایت می‌کنم

روز مرگم لحظه‌های رفتنم از این جهان

با تمام عشق و ایمان من صدایت می‌کنم

تیر گی‌ها می زدایم از وجودت ای وطن

با تمام هستی خود من صفایت می‌کنم

نام زیبای تو را با خون خود جان می‌دهم

دست دشمن بشکنم از غم رهایت می‌کنم

با شهیدان عهد می‌بندم که تا ما زنده‌ایم

اقتدارت را شکوفا،گل هوایت می‌کنم

در میان موج و طوفان بلا در زندگی

می‌شوی کشتی نجات و نا خدایت می‌کنم

منتظر هستم که بینم افتخارات تو را

تا ابد می‌مانم و دفع بلایت می‌کنم

شعر ایران از ملک الشعرای بهار

ای خطـه ایران مـیهـن ای وطـن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

تا هست کنار تو پر از لشگر دشـمن

هـرگـز نـشـود خــالـی از دل مــحـن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ

کـز یــافـتـه خـویـش نـداری کـــفـــن من

بـسـیـار سـخـن گـفتم در تعزیت تو

آوخ که نـگــریـــانــد کـس را ســـخــن من

و آنـگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق

کـز خـون مـن آغـشـتـه شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار

درد او دریـــغـــا وطــــن مـن وطــــن من

آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زرتشت مهین

 زنده گشت از همت فردوسی سحر آفرین

نام ایران رفته بود از یاد تا تازی و ترک

ترکتازی را برون راندند لاشه از کمین

شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید

این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین

آنچه گفت اندر اوستا زرتشت و آنچه

اردشیر پاپکان تا یزدگرد به آفرین

زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری

این است کرداری شگرف, این است گفتاری متین

ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین

ای بهر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود

رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد

خلقی از تو زنده کردی ملکی از نو ساختی

عالمی آباد کردی خانه‌ات آباد باد

ملک الشعرا بهار

شعر ایران از پروین اعتصامی

که من پروین فروغ شهر ایرانم

نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ

بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم

مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم

نه یک برده مکن اینگونه پندارم

که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا می‌داشت تاریخ تو ؟

آرش با کمانش ؟

کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟

بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟

نگهبان زبان پارسی ؟

استاد فردوسی ؟

مرا گر در مقام مادری بینی

مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم

نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است

که با دستان من گردون به جریان است

که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم

که من آزاده زن فرزند ایرانم

مام میهن​

بـا تـو گـویـم میهنــم

ایـن بـار هـم گـل می‌کنم

آسمـانـت را پـل پـرواز سنبـل می‌کنم

در سـرِ پیـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار

کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل می‌کنم

جـاودانـه میهنـم

این بـار هـم مـی‌سـازمـت

چون درفـش کـاویـان هر جای می‌افرازمت

همچـو رستـم

می‌کنم دیـو پلیـدی را ز جـای

چـون فـریـدون شـوکـت دیـریـنه می‌پـردازمت

با تـو مـام میهنـم

دیـرینه پیمـان می‌کنم

گـر که ایـرانـم نبـاشـد، تـرک ایـن جـان می‌کنم

همچـو آرش

بر پر البـرز جـان بـر کـف بـه پـای

کوهسـاران را پـر از آواز ایــران می‌کنم

بـا تـو گـویـم میهنـم

این بـار هـم گـل می‌کنم

با تـو گـویـم میهنم

ایـن بـار هـم گـل می‌کنم

مازیار قویدل

ایران سرزمین عزیز من

وطن یعنی چه آباد و چه ویران. وطن یعنی همین جا. یعنی ایران

کجا رفتند ایران پرستان؟​

خوش آن روزگار همایون ما

خوش آن بخت پیروز و میمون ما

کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟

کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟

کجا رفت آن کاویانی درفش؟

کجا رفت آن تیغ‌های بنفش؟

کجا رفت آن کاوه نامدار؟

کجا شد فریدون والا تبار؟

کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟

کجا رفت آن فره ایزدی؟

کجا رفت آن کوروش دادگر؟

کجا رفت کمبوجی نامور؟

کجا رفت آن داریوش دلیر؟

کجا رفت دارای بن اردشیر؟

دلیران ایران کجا رفته‌اند؟

که آرایش ملک بنهفته‌اند

بزرگان که در زیر خاک اندر اند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟

همان مرز و بوم دلیران کجاست؟

بینند که اینجای مانده تهی

ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی

ملک الشعرای بهار

 

۳. شعر ایران به سبک شعر نو

عشق ایرانی

نرسیدن است

نبودن است

سر به بیابان زدن و

نی زدن است

یار را شمع محفل دیگران دیدن و

سر بر شانه‌ی ساقی سوختن است

“شعر ایران افشین یداللهی”

ایران…

فدای اشک و خنده تو

دل پر و تپنده تو

فدای حسرت و امیدت

رهایی رمنده تو

اگر دل تو را شکستند

تو را به بند کینه بستند

چه عاشقان بی‌نشانی

که پای درد تو نشستند

کلام شد گلوله باران

به خون کشیده شد خیابان

ولی کلام آخر این شد

که جان من فدای ایران

تو ماندی و زمانه نو شد

خیال عاشقانه نو شد

هزار دل شکست و آخر

هزارو یک بهانه نو شد

به خاک خسته تو سوگند

به بغض خفته دماوند

که شوق زنده ماندن من

به شادی تو خورده پیوند

یاور از ره رسیده با من از ایران بگو

از فلات غوطه در خون بسیاران بگو

باد شبگرد سخن چین، پشت گوش پرده‌هاست

تا جهان آگه شود، بی پرده از یاران بگو

شب سیاهی می‌زند بر خانه‌های سوکوار

از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو

پرسه‌ی یاس است در آواز این پیتارگان

از زمین، از زندگی، از عشق، از ایمان بگو

سوختم آتش گرفتم از رفیق نا رفیق

از غریبه، آشنا، یاران هم پیمان بگو

زجه نام آوران زخمی به خاموشی نزد

از خروش نعره‌ی انبوه گمنامان بگو

قصه‌های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت

از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو

با زمستانی که می‌تازد به قتل عام باغ

از گل خشمی که می‌گوید در این گلدان بگو

ایران ما زنده است

او نیز جان دارد

مانند یک انسان

روح و روان دارد

با عشق و احساس

با صورتی زیبا

از دور معلوم است

در نقشه‌ی دنیا

هر جا که در یایش

در نقشه خندان است

آن‌جا خلیج فارس است

لبخند ایران است

۴. شعر در مورد آذربایجان

“شعر شهریار درباره آزدبایجان”

پر می‌زند مرغ دلم به یاد آذربایجان

خوش باد وقت مردم آزاد آذربایجان

دیری است دور از دامن مهرش مرا افسرده دل

باز ای عزیزان زنده‌ام با یاد آذربایجان

آزادی ایران ز تو، آبادی ایران ز تو

آزاد باش ای خطه آباد آذربایجان

تا باشد آذربایجان، پیوند ایران است و بس

این گفت با صوتی رسا، فریاد آذربایجان

تا چند در هر بوم و بر، آواره‌اید و دربه در

دستی به هم ای نامور، اولاد آذربایجان

بر زخم آذربایجان هان شهریار مرهمی

تا شاد گردانی دل ناشاد آذربایجان

درودم به ایرانی آذری

هماره پی پاس میهن جری

سپر کرده تن پیش تیر یلان

سر و سینه را ساخته خنجری

نموده پیکار با عثمانیان

به همراه پور صفی صفدری

زهی خیزش آذرآبادگان

که فرسوده نیروی اسکندری

کند فخر بر نام ایران زمین

ز ژرفای اندیشه نی سر سری

چو یاد آورد نام آذرگشسب

فرستد به زرتشت صدها فری

بجوشد همی خون ایرانیت

به رگ‌های سالار ایرانسری

چه دانی کزین خطه برخواستند

هزاران نگارشگر دفتری

از او نام مشروطه شد سربلند

چو از ابریشم حله ششتری

ز کوبیدن شاه ضحاک وش

هم از کاوه آموخته رهبری

برون راند از خاک زرخیز خود

تجاوزگران را به چالشگری

ادیب برومند

۵. شعر  ایران کودکانه

ما گل‌های خندانیم

فرزندان ایرانیم

ایران پاک خود را

مانند جان می‌دانیم

ما باید دانا باشیم

هشیار و بینا باشیم

از بهر حفظ ایران

باید توانا باشیم

آباد باش ای ایران

آزاد باش ای ایران

از ما فرزندان خود

دلشاد باش ای ایران

پرچم ایران نشان اقتدار من

۶. شعر در وصف کردستان

ای دلاور خیز خاک پاک کردستان من

چشمه زاینده چشم روشن من

کوه کوه و سنگ سنگ و چشمه چشمه رود رود

از یکایک بشنو پژواک کردستان من

نیستم از تو جدا و نیستی از من جدا

می کی ام؟ از آن تو تو کیستی؟ از آن من

من گرامی خاک کردستانم و نبود به دهر

نقطه‌ای همپایه من خطه‌ای هم شان من

ریشه ایرانم و از او نمی‌گردم جدا

ها من و تاریخ ایران‌ها من و برهان من

نیستند از یکدیگر هرگز جدا ای بی خبر

نام جاویدان ایران نام جاویدان ایران

شهره شیر بیشه ایرانم و جویای خصم

تیز باشد بهر دشمن چنگ من دندان من

از دلیری پاکی و آزادگی شیر اوژنی

داستان‌ها بشنوی از مرغ صد دستان من

هست تاریخم گواه از حادثات روزگار

خم نیاوردم به ابرو تر نشد مژگان من

راستی را دوست دارم در ستیزم با کژی

این بود کیش و آئین و عهد و پیمان من

چشم گیتی خیره در من بود در هر دوره‌ای

دیده تاریخ در هر عهد شد حیران من

مامن آزادگانم خطه کورد غیور

زان بلند آوازه بینی این بلند ایوان من

در سنندج مهد علم و مامن عرفان نگر

تا ببینی آفتاب عشق نورافشان من

سقز و سردشت و اورامان و مریوان و بانه بین

یا مهاباد عزیز آن شهره دوران من

زادگاه پاک من ای خطه کردستان من

در امان دارد تو را از هر بلا یزدان من

سر به پایت می‌سپارم جان به راهت می‌دهم

نیست غیر از جان و سر در راه تو امکان من

دیدم آمریکا و اروپا و آسیا اما ندید

چشم من جایی مصفاتر ز کردستان من

گرچه می نازد به من ایران به شعر پارسی

شعر کردستان بود دیباچه دیوان من

گلشن کردستانی

شاهنامه فردوسی وصف کامل ایران

“شعر ایران از فردوسی”

بـــسی رنـــج بـــــردی در ایــــن ســـالِ سـی

عــجـــم زنــــــده کـــــردی بــــدیــــن پـــارسی

چو تاریخ ایران بنازد به تو

خداوندِ حکمت برازد به تو

چــو سِــنّت فــزون گشت از شصت و پـنج

نماند از برایت بجز درد و رنج

به تاریخ شاهان مروری دگر

نمودی، فکندی تو شوری دگر

تو شهنامه‌ات گنجِ ایران بُوَد

سخنهای پر مغز در آن بُوَد

حماسه سرایی چو تو کس ندید

به بعد تو هم کس نیامد پدید

تو در خلق آثار پر نغز خود

نهادی دل و دیده و مغز خود

تو شهنامه را با دلی پرز شور

ز ایران سرودی و دادی غرور

چو این گنج پر رنج دادی به او

به محمود آن شاه بی آبرو

تو را راند از درگه اش چون عدو

چنان کو نبودی بتو گفتگو

تو را وعده دینار دادو دِرهم

نکرد او وفا وعده را، لاجرم

زغزنین بیرون به عزم هرات

شدی تا که گردی ز دامش نجات

چو او لایق این چنین زر نبود

ندانست قدرش به پستی فزود

چنان خلق کردی به مکتوب خود

یلان و دلیرانِ محبوب خود

که گویی همو راست باد و درست

بزادند از مادر خود نخست

چنان صحنه جنگ آراستی

که گویی تو خود نیز آنجاستی

زمردی ایرانیان دلیر

ز گردان و آن پهلوانان شیر

براندی سخن‌های زیبا به شعر

تو گفتی ز مردانگی و ز مهر

ز بهرام گفتی و از گور او

ز رستم که سهراب بُد پور او

ز اسفندیار خطا کار دون

که آنسان بشد واله و سر نگون

زگرگین میلاد و کشواد و گیو

زهفت خوان رستم ز اکوانِ دیو

چنان آفریدی به این نامه‌ات

به سی سال واندی به شهنامه‌ات

که «جاوید» شد نامِِ نام آوران

دلیران و گردان و جنگ آوران

 

سخن آخر

در پایان امیدواریم از اشعار زیبای شعر ایران نهایت لذت را برده باشید. شما نیز اگر شعر زیبایی در وصف ایران سراغ دارید، در پایین همین صفحه برای ما بنویسید. همچنین پیشنهاد می‌کنیم حتما مطلب بهترین اشعار فردوسی با موضوع حماسی و عاشقانه را نیز در انگیزه بخوانید.

نظری ثبت نشده است

Leave a reply

انگیزه
Logo
ثبت نام رایگان در سایت
عضویت در سایت
تعییر رمز عبور
Compare items
  • Total (0)
Compare