۵۰ شعر کوتاه ادبی جدید با موضوعات احساسی، عاشقانه و عارفانه

شعر کوتاه ادبی

شعر چکیده و ماحصل تمام احساسات عاشق است که در حصر واژه‌ها می‌ماند و وقتی به معشوق می‌رسد، از بند واژه‌ها آزاد شده و پیغام را به معشوق می‌رساند. هر چه شعر کوتاه‌تر و موجزتر باشد، بهتر در خاطر معشوق باقی می‌ماند و بر دل او می‌نشیند. از این رو شاید ارسال یک شعر ادبی کوتاه به معشوق ایده خوبی باشد!

در این مطلب از سایت انگیزه تعدادی شعر کوتاه ادبی عاشقانه و احساسی از شاعران بزرگ پارسی نظیر سعدی، حافظ، مولانا و … گردآوری شده که می‌توانید از آن‌ها برای ابراز احساسات خود استفاده کنید.

 

شعر کوتاه ادبی عاشقانه

هر که در عاشقی قدم نزده است

بر دل از خون دیده نم نزده است

او چه داند که چیست حالت عشق

که بر او عشق، تیر غم نزده است

“خاقانی”

 *.*.*.*.*.*.*.*.*.*

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

“وحشی بافقی”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم که مراست کوه قافست، نه غم

این دل که توراست، سنگ خاراست، نه دل

“رودکی”

بیشتر بخوانید: بهترین اشعار رودکی

عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت

بختیار اوست بر ما که تو را یار گرفت

من اسیر خود و از عشق جهانی بی‌خود

من درین ظلمت و عالم همه انوار گرفت

“سیف فرغانی”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

خیام نیشابوری

شعر کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی احساسی

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست

دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم

به جان تو که دلم را سر جدایی نیست

“امیرخسرو دهلوی”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی

باز آی که دل خسته شد از بار جدایی

هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم

این نامه نبشتم که بخوانی و بیایی

“اوحدی”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

عزیزان از غم و درد جدایی

به چشمانم نمانده روشنائی

بدرد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی نه آشنائی

“باباطاهر”

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

باز آی که سرگشته‌تر ازفرهادم

دریاب که دیوانه‌تر از مجنونم

“رهی معیری”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

امشب ز شراب شوق او مستم باز

ساقی ندهی پیاله در دستم باز

دیگر ز چه رو به خواب بینم رویش

کز دوری او نمردم و هستم باز

شهریار

شعر کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی از سعدی

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

صاحب نظران تشنه و وصل تو سراب

مانند تو آدمی در آباد و خراب

باشد که در آیینه توان دید و در آب

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

شب‌ها گذرد که دیده نتوانم بست

مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

باشد که به دست خویش خونم ریزی

تا جان بدهم دامن مقصود به دست

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

گویند مرو در پی آن سرو بلند

انگشت نمای خلق بودن تا چند؟

بی‌فایده پندم مده ای دانشمند

من چون نروم که می‌برندم به کمند؟

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

آن درد ندارم که طبیبان دانند

دردی‌ست محبت که حبیبان دانند

ما را غم روی آشنایی کشتست

این حال نباید که غریبان دانند

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

ای بی ‌تو فراخای جهان بر ما تنگ

ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ

ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ

آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

شعر کوتاه ادبی عاشقانه

همچنین بخوانید: بهترین اشعار کوتاه سعدی

شعر کوتاه ادبی از حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقـت تـوانایی

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

اشعار کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی از قیصر امین پور

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم تـو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تـو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها …

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می‌کنم

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه‌های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما

چونان که بایدند

نه بایدها …

هر روز بی تو

روز مبادا است!

اشعار کوتاه احساسی

شعر کوتاه ادبی درباره باران

ناودان‌ها شرشر باران بی‌ صبری‌ست

آسمان بی ‌حوصله، حجمِ هوا ابری‌ست

کفش‌هایی منتظر در چارچوب در

کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری‌ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری‌ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات

بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری ست»

“قیصر امین‌پور”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند

او سرش را می‌برد پایین … خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند

او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی

با غمی بر شانه اش سنگین… خیابانِ شلوغ

“نجمه زارع”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چکچک چکچک چکار با پنجره داشت

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

دست تو و یک غروب آبان کافی‌ست

حالا که دلم گرفته، باران کافی‌ست

مثل دوقلوهای به هم چسبیده!

یک چتر، برای هر دوتامان کافی ست

“مریم پیله ور”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

“سهراب سپهری”

شعرهای کوتاه ادبی

شعر کوتاه ادبی درباره زمستان و پاییز

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار

“منوچهری”

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی سخت محنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

“فریدون مشیری”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است

خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است

بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی

زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

“هادی فردوسی”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک‌لا قبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌آید

که لرزاند تن عریان بی‌برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را…

“شهریار”

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

سرود برفی گنجشککی خرد

مرا با خود به دنیای دگر برد

دوباره جیک جیکی کرد و آن گاه

میان برف‌های ناگهان مرد

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

تمام کوچه‌ها از برف و یخ پُر

نگاهم روی یخ‌ها می‌خورد سُر

ز حجم برف روی شاخه‌هایش

درختی در خیابان می‌زند غُر

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

من سردم است

و تمام رنگ‌های گرم دنیا را

زنان دیگری

شال گردن بافته‌اند

زنی ایستاده در سرما

“لیلا کردبچه”

شعر ادبی کوتاه

شعر کوتاه ادبی از مولانا

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

معشوقه چو آفتاب تابان گردد

عاشق به مثال ذره گردان گردد

چون باد بهار عشق جنبان گردد

هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد

سخن پایانی

سعی کردیم در این مطلب بهترین اشعار کوتاه ادبی را برای شما جمع‌آوری کنیم که امیدواریم از خواندن آن‌ها لذت برده باشید. کدامیک از شعرهای ادبی بالا را بیشتر پسندیدید؟ لطفاً نظرات خود را با ما و سایر کاربران به اشتراک بگذارید.

در پایان به شما پیشنهاد می‌کنیم از مطلب «۳۰ شعر عاشقانه برای همسر که او را به وجد می آورد!» نیز در سایت انگیزه دیدن کنید.

نظری ثبت نشده است

Leave a reply

انگیزه
Logo
ثبت نام رایگان در سایت
عضویت در سایت
تعییر رمز عبور
Compare items
  • Total (0)
Compare