بسته

۳ داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر و مسافرت در تعطیلات (با ترجمه)

داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر و مسافرت

یکی از روش های یادگیری زبان و کلمات تخصصی هر حوزه، داستان کوتاه خواندن در مورد آن است. برای مثال برای یادگیری اصطلاحات پرکاربرد در سفر، خواندن داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر و تعطیلات بسیار مفید است. از این رو در این مطلب ۳ داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر را آماده کرده ایم که می توانید در ادامه به همراه ترجمه آن بخوانید.

 

داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر

۱. گم شدن کلاه و کیف

داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر با قطار

Mr Jones had a few days’ holiday , so he said , ” I’m going to go to the mountains by train.” He put on his best clothes, took a small bag, went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the window during the trip and looked at the mountains. But the wind pulled his hat off

!Mr Jones quickly took his old bag and threw that out of the window too

THe other people in the carriage laughed. “Is your bag going to bring your beautiful hat back?” they asked

No, Mr Jones answered, but there’s no name and no bag . Someone’s going to find both of them near each other, and he’s going to send me the bag and the hat

آقای جونز چند روز تعطیل در پیش داشت، پس با خود گفت: با قطار به کوه می روم. او بهترین لباسهایش را پوشید، کیف کوچکی برداشت، به ایستگاه رفت و سوار قطار شد. او کلاه زیبایی به سر داشت و اغلب در طول سفر سرش را از پنجره بیرون می آورد و کوهها را تماشا می کرد تا این که باد کلاهش را برد.

آقای جونز به سرعت کیف کهنه اش را هم برداشت و از پنجره به بیرون پرت کرد.

بقیه مسافران داخل قطار به او خندیدند و از او پرسیدند: آیا کیفت می خواهد کلاه زیبایت را برگرداند؟

آقای جونز جواب داد : نه، در کلاهم نام و نشانی ندارم ولی در کیفم دارم. هر کسی که هر دوی آنها را نزدیک هم پیدا کند، کیف و کلاه را برای من خواهد فرستاد!

۲. تتوی رایگان ۱۰۰ درهمی!

داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر خنده دار

“Lovely lady, let me give you a present from me to you.”

I’ll admit me and my friend were both skeptical as the two Moroccan women grabbed each of our hands and began painting. As I hesitated and attempted to pull away, she reassured me it was a gift.
Within minutes, what was once plain, white skin had now been transformed with beautiful black swirls which supposedly resembled my name. It is not something I’d desired to get on my trip to Morocco, especially as I was starting a new job only one week later, but you can’t turn ?? down a freebie, right

As we began to walk away the woman’s tone suddenly changed: “That will be 100 dirham!“

“خانم دوست داشتنی، بگذارید از طرف من به شما هدیه ای بدهم.”

اعتراف می کنم من و دوستم هر دو بدبین بودیم زیرا دو زن مراکشی هر یک دستان ما را گرفتند و شروع به نقاشی کردند. در حالی که من تردید کردم و سعی کردم خودم را کنار بکشم، او به من اطمینان داد که این یک هدیه است.
در عرض چند دقیقه، آنچه که روزی پوستی ساده و سفید بود، اکنون با چرخش های سیاه زیبایی که ظاهراً به نام من شباهت داشتند، تغییر شکل داده بود. اما این چیزی نیست که من میخواستم در سفر به مراکش پیدا کنم! خصوصاً که فقط یک هفته بعد کار جدیدی را شروع می کردم! بلاخره شما نمی توانید یک چیز رایگان را رد کنید، درست است؟

پس از اتمام کار، زن مراکشی همانطور که شروع به دور شدن کردیم، لحنش ناگهان تغییر کرد: “این تتو ۱۰۰ درهم شد!”

 

۳. داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر با هواپیما

داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر با هواپیما

Isaac’s family was going on vacation. He was excited about the trip except for one thing. He had never been on a plane before. He was scared that his plane would have a breakdown

خانواده آیزاک می خواستند به تعطیلات بروند او در مورد سفر هیجان زده بود بجز یک چیز، او قبلا هرگز پیش از این سوار هواپیما نشده بود، او می ترسید که هواپیمایشان خراب شود.

Isaac got onto the plane. He walk down the aisle until he found his seat. He sat down and connected the ends of his seat belt. After being idle for a few minutes, the pilot announced that they were ready to leave.

آیزاد سوار هواپیما شد تو درراهرو راه میرفت تا صندلی اش راپیدا کرد ،او نشست و انتهای کمربند ایمنی خودرا وصل کرد. (کمربند صندلی اش را بست)،  پس از چند دقیقه بیکار بودن ، خلبان اعلام کرد که آنها آماده پرواز هستند.

He looked out the window at the vivid colors of the sky. He began to feel scared . he girl sitting next to him said ,”Hi, I’m Rachel! You look nervous, but you don’t need to be. flying is fun

به رنگ های روشن آسمان ، بیرون از پنجره نگاه کرد، شروع به احساس ترسیدن کرد. دختری که  کناراش نشسته بود به او نگاه کرد و گفت : سلام من راشل هستم ،شما نگران به نظر می رسید، اما لازم نیست اینگونه باشید، پرواز سرگرم کننده است.

I’m still a bit nervous, “ Isaac said and, “ I’m getting hungry.” The food service will begin soon. Just lower the tray on the seat in front of you, and flip the switch. Then they’ll bring your dinner! Last time, they served chicken ,peas, and a box of raisins, “ Rachel explained

آیزاک گفت من هنوز کمی نگران هستم و گرسنه هستم. راشل توضیح داد : سرویس غذا به زودی آغاز شروع خواهد شد فقط سینی روی صندلی را که در روبرویت است، پایین بیاورد و به این کلید ضربه بزن . آن موقع آنها شام ات را خواهند آورد، آخرین بار آنها مرغ ،نخود فرنگی و یک بسته کشمش آوردند.

Then the pilot notified the Passengers of bad conditions in the atmosphere

“we’re tracking the weather: lightning, clouds, etc. The ride might be a bit rough. “  he stated

سپس خلبان به مسافران درمورد وضعیت بد جوی خبر داد و گفت ما در حال بررسی (رصد) آب و هوا هستیم رعد و برق ، ابرها و غیره . پرواز ممکن است کمی سخت باشد.

Suddenly, the plane started to shake. Issac was badly afflicted by his fear. His stomach hurt, and he thought he might vomit. He couldn’t believe that he was in such an unfortunate place

ناگهان هواپیما شروع به لرزش کرد آیزاک به شدت ترسیده بود دلش درد میکرد و فکر می‌کرد که ممکن است استفراغ کند ، او نمی‌توانست باور کند که در چنین مکان بدی قرار دارد.

Finally, the shaking stopped. Isaac was still scared, but he tried to retain a good attitude. “The first time I flew, the plane shook so bad that cargo started falling. My parents told me to listen to music and read a chapter in my book. It calmed me, “ Rachel said

در نهایت ، تکانها متوقف شد. آیزاک هنوز ترسیده بود، اما سعی میکرد نگرش (حالت) خوبی داشته باشد.

راشل گفت اولین باری که پرواز کردم. هواپیما خیلی تکان  بدی خورد که اثاثیه شروع به سقوط ( افتادن) کرد، پدر ومادرم به من گفتند که به موسیقی گوش بدهم و یک فصل از کتاب ام رابخوانم. آن مرا آرام کرد.

Suddenly, the plane shook again. This time, Isaac followed Rachel’s advice. He put on headphones and took out a book by his favorite author. The book and the music helped Isaac feel better. After a while, he didn’t even notice the bad weather. The bad situation didn’t feel so bad after someone helped him

ناگهان هواپیما دوباره تکان خورد ، دراین زمان ، آیزاک به توصیه راشل عمل کرد .هدفون را گذاشت و یک کتاب از نویسنده مود علاقه اش بیرون کشید ، کتاب و موسیقی به ایزاک کمک کرد تا احساس بهتری داشته باشد

پس از مدتی حتی متوجه هوای بد نشد، وضعیت بد خیلی هم ناجور به نظر نرسید!

 

سخن آخر

امیدواریم از خواندن این مجموعه داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر لذت برده باشید. پیشنهاد می کنیم اگر به خواندن متن ها و جملات انگلیسی علاقه دارید، ۲۷ مورد از بهترین جملات انگلیسی درباره زندگی را نیز در انگیزه بخوانید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 تعداد نظرات
پریدن به بالا