بسته

۳ متن داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات با ترجمه فارسی

متن داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات با ترجمه فارسی

اگر در حال آموزش زبان هستید، خواندن داستان کوتاه انگلیسی در هر موضوعی به شما کمک می کند تا کلمات بیشتری را در آن زمینه آموزش ببینید و روش استفاده از کلمات تخصصی را یاد بگیرید. از این رو ما در این مطلب چند داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات را آورده ایم تا با اسامی حیوانات و اصطلاحات دیگر مربوط به آن بیشتر آشنا شوید.

 

داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات

۱. داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات و امنیت آنها

داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات و امنیت آنها

There was a big farm next to the forest and this farm was full of chickens and ducks.

One day the hungry fox decided to go to the farm with the net and chase the chicken and duck for his lunch.

That fox went to the fence of farmland. Chicken escaped when it saw the fox is coming and duck jumped on the top of tree.

The fox said: I heard you have beautiful sound and then came here to hear you better. Why do you jump over there?

The duck replied: I afraid of you and I feel safe here.

The fox asked:  Didn’t you hear that king of animals said that no one should hurt anybody else from now on?

Duck looked at the farm far from There. Then Fox asked where are you looking at?

Duck answered: I am looking at the unknown animal who is coming from a far distance and has big ears and long tail. I don’t know his name, maybe he is a dog or wolf.

Fox said: I guess that animal must be a big dog. So, I should go fast now.

Duck said: Do you forget a little minute ago? You said that the King of animals says, “All the animals should be free and not worried about their safety. Then why are you so sad?

The Fox said: I afraid if that dog didn’t hear the king of animals! speech and then escaped.

At the end Duck became free and came down the tree.

یک مزرعه بزرگ که پر از مرغ و اردک بود در کنار یک جنگل بزرگ وجود داشت.

یک روز روباهی گشنه به قصد خوردن اردک ها و مرغ ها برای ناهار تصمیم گرفت به این مزرعه برود.

روباه از حصار های مزرعه وارد مزرعه شد. هنگامی که مرغ او را دید فرار کرد و اردک نیز به بالای درخت پرید.

روباه گفت : من شنیده ام تو صدای خوبی داری من آمده ام تا صدای تو را بهتر بشنوم، چرا پریدی بالا درخت؟

اردک جواب داد : من از تو میترسم و اینجا احساس امنیت بیشتری میکنم.

روباه پرسید : نشنیده ای که پادشاه حیوانان (شیر) گفته که کسی نباید به حیوانات دیگر از الان به بعد صدمه بزنه؟

اردک به دوردست های مزرعه نگاه کرد، روباه ازش پرسید به کجا نگاه میکنی؟

اردک جواب داد: به حیوان ناشناخته ای که داره از فاصله دور میاد نگاه میکنم که گوش های دراز و دم بلندی دارد، نمیدونم، اسمش شاید سگ یا گرگ باشه!!

روباه گفت : حدس میزنم که اون حیوان یک سگ بزرگ باشه بنابراین من باید سریع برم.

اردک گفت : حرف چند دقیقه قبلتو فراموش کردی؟ گفتی که پادشاه حیوانات (شیر) گفته که حیوانات باید آزاد باشند و  نباید نگران امنیتشان باشند، پس چرا انقدر ناراحتی؟ (از آمدن این حیوان ناشناخته)

روباه گفت: من از این میترسم که این سگ نشنیده باشه حرف پادشاه حیوانات رو.

بعد از صحبتش فرار کرد.

در آخر اردک آزاد شد و با خیال راحت از درخت پایین اومد.

 

۲. داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات – مسابقه حیوانات

داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات - مسابقه حیوانات

Once there was a farm. Many animals lived there. One day, they had a contest in the yard. They were going to race from the barn to the farmer’s garage. The barn and the garage were far apart. It would be a long race. The winner qualified to win a bag full of apples as an award.

روزی روزگاری یک مزرعه ای وجود داشت. حیوانات زیادی در آنجا زندگی می کردند یک روز مسابقه ای در محوطه مزرعه برگزار کردند. آنها قصد داشتند از انبار غله تا گاراژ کشاورز بدوند. انبار غله و گاراژ از هم دور بودند. آن یک مسابقه طولانی خواهد بود. برنده شایسه مسابقه یک کیسه پر از سیب به عنوان جایزه برنده میشد.

But the race did not start well. The cart with all the apples was not stable, and the animals had to repair it. Then the pup knocked over the apples. The pig yelled, “We are going to slip! We must clean up this mess.” The pup felt bad, and she began to cry.

اما این مسابقه به خوبی شروع نشد. گاری با تمام سیب ها (سیب هایی که در آن وجود داشت) پایدار (محکم) نبود و حیوانات مجبور بودند آن را تعمیر کنند. سپس یک توله سگ به این سیب ها ضربه زد. خوک فریاد زد: ((ما لیز می خوریم باید این کثیفی را از اینجا تمیز کنیم)). این توله سگ احساس بدی کرد و شروع به گریه کرد.

 The dog gave her a tissue to wipe her tears. Then the race resumed. But the duck tried to rob them and take all the apples. The cat said, “ I will have you arrested!” The duck said, “You can’t convict me! You can’t prove I took it.” The race stopped yet again. The animals tried to race one more time.

سگ با او پارچه ای داد تا اشک هایش را پاک کند.

بعد مسابقه از سر گرفته شد اما اردک میخواست تا آنها‌ها (سیب) را بدزد و همه سیب ها را ببرد. گربه گفت: (دستگیرت خواهم کرد) اردک گفت: (تو نمی‌توانی مرا محکوم کنی! نمی توانی ثابت کنی که من آنها را برده ام). مسابقه دوباره متوقف شد. حیوانات تلاش کردن تا یک بار دیگر مسابقه بدهند.

 Then they heard an alarm coming from the barn. There was a fire! They got buckets of water to put out the fire. A journalist came to write a story about the festival and the race. The horse told her, “I am a special breed of horse. I would have won the race easily.” The pig said, “ It was somewhat hard to have the race. But we had fun. That is what’s important

پس آنها صدای هشداری ( زنگ خطر ) که از انبار غله می آمد شنیدند. آنجا آتش‌سوزی بود آنها سطل های آب را برداشتند تا آتش را خاموش کنند.

روزنامه نگاری آمده بود تا درباره این فستیوال و مسابقه مطلبی بنویسد. اسب به او گفت: (من از یک نژاد خاص اسب‌ هستم من می توانستم به راحتی مسابقه را ببرم.) خوک گفت: آن (مسابقه) تا حدودی سخت بود اما لذت بردیم این مهم است.

 

۳. داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات – گربه و زنگوله

داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات - گربه و زنگوله

There were a lot of mice in a house. The man of the house got a cat. The cat killed many of the mice. Then the oldest mouse said:”All mice must come to my hole tonight, and we will think what we can do about this cat.”

All the mice came. Many mice spoke , but none knew what to do. At last a young mouse stood up and said:” We must put a bell on the cat. Then , when the cat comes near, we’ll hear the bell and run away and hide. So the cat will never catch any more mice.”

Then the old mouse asked :” Who will put the bell on the cat?” No mouse answered. He waited, but still no one answered. At last he said:”It is not hard to say things, but it is harder to do them.”

موش های زیادی در خانه بودند. صاحب خانه گربه ای را آورد. گربه شمار زیادی از موش ها را کشت.

سپس موش پیر گفت: تمام موش ها باید امشب به خانه من بیایند تا ما فکر کنیم که برای این گربه چه کار بکنیم.

خیلی از موش ها آمدند. خیلی از موش ها حرف می زدند اما هیچ کدام نمی دانستند که باید چه کار بکنند. سرانجام موش جوانی ایستاد و گفت: ما باید زنگوله ای روی گربه بگذاریم سپس وقتی که گربه به ما نزدیک می شود ما صدای زنگ رو می شنویم و فرار می کنیم و خودمان را مخفی می کنیم. بنابراین گربه نمی تواند هیچ موشی را بگیرد.

سپس موش پیر پرسید: چه کسی زنگوله را روی گربه قرار خواهد داد؟ هیچ موشی جواب نداد.  صبر کرد اما هنوز هیچ کس جواب نداد. سرانجام او گفت: این سخت نیست که چیزی را بگوییم اما سخت تر این است که این کار را انجام بدهیم.

 

سخن آخر

امیدواریم از خواندن این مجموعه داستان کوتاه انگلیسی درباره حیوانات لذت برده باشید. پیشنهاد می کنیم اگر به خواندن متن ها و جملات انگلیسی علاقه دارید، ۲۷ مورد از بهترین جملات انگلیسی درباره زندگی را نیز در انگیزه بخوانید. همچنین شما می توانید ۳ داستان کوتاه انگلیسی درباره سفر و مسافرت در تعطیلات (با ترجمه) و ۳ متن داستان کوتاه انگلیسی درباره دزدی با ترجمه فارسی را نیز در انگیزه مطالعه کرده و از این داستان ها نیز کلمات تخصصی بیشتری بیاموزید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 تعداد نظرات
پریدن به بالا