انگیزه های جذاب زندگی

بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی؛ سروده‌های زیبای صوفی عارف

اولین دفعه اسم شاه نعمت‌الله ولی کِی و کجا به گوشتان خورد؟ او را به عنوان صوفی می‌شناسید یا شاعر؟ سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد بن کمال‌الدین یحیی کوه بنانی ماهانی کرمانی صوفی، عارف و شاعر قرن هشتم و نهم و پایه‌گذار سلسله نعمت‌اللهی بود. او در تصوف مقام عارف بالله داشت. برخلاف بعضی صوفیان، شاه نعمت‌الله ولی پیروانش را به حضور در اجتماع، تلاش و کار کردن توصیه می‌کرد. مجموعه‌ای که در مطلب حاضر می‌آید بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی هستند و از دیوان او انتخاب شده‌اند. ابتدا تک‌بیت‌های ناب، دوبیتی‌ها، رباعیات و غزلیات را خواهید خواند. در ادامه اشعار شاه نعمت‌الله ولی درباره عشق، اشعار عارفانه شاه نعمت الله و شعر پیشگویی او آمده است.

 

تک بیت‌های ناب شاه نعمت الله ولی

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد دل به گوشه چشمی دوا کنیم

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

چو بلبل زار می‌نالم گل وصل تو می‌جویم
چو غنچه با دل پُرخون همی جویم هوای تو

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

مرا حالیست با جانان که جانم درنمی‌گنجد
چه سودائیست عشق او که در هر سر نمی‌گنجد

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

جز عاشقی کاری دگر از ما نمی‌آید دگر
زیرا که از روز ازل ما را چنین آموختی

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

از ما بشنو نصیحتی خوش
نیکی کن و نیکیش جزا جو

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

بگذر ز حجاب خودپرستی
معشوقه بی‌حجاب دریاب

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

آینه گر صد ببینی ور هزار
در همه یکتای بی‌همتا ببین

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

در دل من عشق او گنجی‌ست در ویرانه‌ای
گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران من

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
ما باده‌پرستیم و از این خلق جدائیم

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار
ما سایه نجوئیم همائیم همائیم

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

گر بلائی آید از عشق شهید کربلا
عاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

شاهان جهان باشند از جان چو گدای تو
محبوب‌تر از جانی صد جان به فدای تو

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

چنین دردی که من دارم همیشه بی‌دوا خوش‌تر
بلای عشق خوش باشد ولی با مبتلا خوش‌تر

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

سرمست می‌رسی ز خرابات عاشقان
دل برده‌ای به غارت جان‌ها خوش آمدی

بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی - دو بیتی
بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی – دو بیتی

گلچین دو بیتی شاه نعمت الله ولی

عمل و علم هست کار خواص
خوش بود نیز در عمل اخلاص

ور نباشد چنین که ما گفتیم
نتوان یافتن به علم خلاص

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

هر بلائی که باشد از محبوب
آن بلا خود مرا بود مطلوب

در بلا صبر کن که تا باشی
مبتلای بلاش چون ایوب

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشق را جز عقل لایق هست و نیست
غیر او معشوق عاشق هست و نیست

عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست و نیست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

هر که او از خدای ما ترسد
از من و تو بگو کجا ترسد

ترسم از ذات اوست تا دانی
دلم از دیگری کجا ترسد

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

ما به غیر از یار اول کس نمی‌گیریم یار
اختیار اولین نیک است کردیم اختیار

تن یکی داریم و در یک تن نمی‌باشد دو سر
دل یکی داریم و در یک دل نمی‌گنجد دو یار

بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی - رباعیات
بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی – رباعیات 

گزیده رباعیات شاه نعمت الله ولی

صبح و سحر و بلبل و گلزار یکیست
معشوقه و عشق و عاشق و یار یکیست

هرچند درون خانه را می‌نگرم
خود دایره و نقطه و پرگار یکیست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند
با وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند

یک نور تجلی تو ام کرد چنان
کز نیک و بد و بیش و کمم هیچ نماند

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

یک جو غم ایام نداریم خوشیم
گر چاشت رسد شام نداریم خوشیم

چون پخته به ما می‌‌رسد از عالم غیب
یک جو طمع خام نداریم خوشیم

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشقست که جان عاشقان زنده از اوست
نوریست که آفتاب تابنده از اوست

هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

تا آتش عشق او برافروخته‌ایم
عود دل خود بر آتشش سوخته‌‌ایم

دل سوخته‌‌ایم و کار آتشبازی
آموخته‌ایم و نیک آموخته‌ایم

منتخب غزلیات شاه نعمت الله ولی

ای عاشقان ای عاشقان ما را بیانی دیگر است
ای عارفان ای عارفان ما را نشانی دیگر است

ای بلبلان ای بلبلان ما را نوا خوش‌تر بُوَد
زیرا که این گلزار ما از بوستانی دیگر است

ای خسروشیرین سخن ای یوسف گل پیرهن
ای طوطی شکرشکن ما را زبانی دیگر است

یاری که اندر کار دل جان داد در بازار دل
همچون دل صاحبدلان زنده به جانی دیگر است

خورشید جمشید فلک بر آسمان چارم است
مهر منیر عاشقان بر آسمانی دیگر است

تا عین عشقش دیده‌ام مهرش به جان بگزیده‌ام
در آشکارا و نهان ما را عیانی دیگر است

اقلیم دل شد ملک جان شهر تن آید این جهان
کون و مکان عاشقان در لامکانی دیگر است

رند و در میخانه‌ها، صوفی و کنج صومعه
ما را سریر سلطنت بر آستانی دیگر است

سید مرا جانان بود هم درد و هم درمان بود
جانم فدای جان او کو از جهانی دیگر است

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

ذوق اگر داری در این دریا درآ
عاشقانه خوش بیا با ما برآ

گر بیابی گوشه میخانه‌ای
کی کنی رغبت به ملک دو سرا

جمله درها به تو بگشوده‌اند
تو ز هر بابی که می‌خواهی درآ

جنت و حوری از آن زهدان
جام دُرد و دَرد عشق او مرا

همچو سید در خرابات مغان
عاشقانه خوش سرودی می‌سرا

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

روشن است از نور رویش دیده بینای ما
خلوت میخانه عشق است دایم جای ما

آفتابی در ازل خوش سایه‌ای بر ما فکند
تا ابد روشن بُود این روی مه‌سیمای ما

ذوق ما داری بیا با ما در این دریا در آ
تا به عین ما نصیبی یابی از دریای ما

در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می‌پزد
بس سری در سر رود گر این بود سودای ما

از لطیفی آن یکی با هر یکی یکتا شده
جان فدای لطف آن یکتای بی‌همتای ما

بلبل مستیم و درگلشن نوائی می‌زنیم
رونقی دیگر گرفت این گلشن غوغای ما

مجلس عشقست و رندان مست و سید در حضور
روضه رضوان بود این جنت المأوای ما

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

هر که رخسار تو بیند به گلستان نرود
هر که درد تو کشد از پی درمان نرود

آنکه در خانه دمی با تو به خلوت بنشست
به تماشای گل و لاله و ریحان نرود

خضر اگر لعل روان بخش تو را دریابد
بار دیگر به لب چشمه حیوان نرود

گر نه امید لقای تو بود در جنّت
هیچ عاشق به سوی روضه رضوان نرود

مرد باید که ز شمشیر نگرداند روی
گر نه از خانه همان به که به میدان نرود

هوسم بود که در کیش غمت کشته شوم
لیکن این لاشه ضعیف است و به قربان نرود

در ازل بر دل ما عشق تو داغی بنهاد
که غمش تا به ابد از دل بریان نرود

چند گفتی به هوس از پی دل چند روی
عاشق دلشده چون از پی جانان نرود

نعمت‌الله ز الطاف تو گوید سخنی
عاشق آن است که جز در پی جانان نرود

بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی - اشعار عاشقانه
بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی – اشعار عاشقانه

اشعار شاه نعمت الله ولی درباره عشق

عقل از سر نادانی درد سر ما می‌داد
عشق آمد و وارستیم تا باد چنین بادا

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

کشته عشقیم و جان در کار جانان کرده‌ایم
این حیات لایزالی خونبها داریم ما

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

کفر باشد در طریق عاشقان، آزار دل
گر مسلمانی، چرا آزار می‌داری روا

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

تن رها کن در طریق عاشقی تا جان شوی
جان فدای عشق جانان کن که تا جانان شوی

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشق اگر در جان نباشد، جان چه باشد؟ هیچ هیچ
ور نباشد درد او، درمان چه باشد؟ هیچ هیچ

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عاشقانی که عشق می‌بازند
عاشقانه به عشق می‌نازند

زده دستی به دامن معشوق
تا سر خود به پاش اندازند

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشق را جز عشق لایق هست نیست
غیر او معشوق و عاشق هست نیست

عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشق گه در جسم و گه در جان بود
گاه باشد یوسف و گَه پیرهن

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

ای دل به طریق عاشقی راه یکی است
در کشور عشق بنده و شاه یکی است

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

معشوق خودیم و عاشق خود
گفتیم حدیث عشق خود فاش

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عشق، جان عاشقان است ای پسر
عشقِ جانان، جان جان است ای پسر

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

تا با غم عشق او هم‌آواز شدم
صد بار زیاده بر عدم باز شدم

زآن راه عدم نیز بسی پیمودم
رازی بودم کنون همه راز شدم

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

کار دل در عشقبازی بندگیست
بندگی در عاشقی پایندگیست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

بحر عشقش را کرانی هست نیست
ابتدا نبود ورا بی‌انتهاست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

عاشقان در عشق گر کشته شوند
نعمت الله کشتگان را خونبهاست

تندیس قرار داده شده در ورودی مقبره شاه نعمت الله ولی
تندیس قرار داده شده در ورودی مقبره شاه نعمت الله ولی

اشعار عارفانه شاه نعمت الله ولی

ذکر حق ای یار من بسیار کن
تا توانی کار خوش در کار کن

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

دل مغز حقیقت است، تن پوست ببین
در کسوتِ روح، صورت دوست ببین

هر ذره که او نشان هستی دارد
یا سایه نور اوست یا اوست ببین

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

میخانه عشق او سرای دل ماست
وان دُردی درد دل دوای دل ماست

عالم به تمام و جمله اسماء الله
پیدا شده است و از برای دل ماست

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

ز صورت گر شوی فانی ازین معنی بقا یابی
ازین و آن چو بگذشتی همه نور خدا یابی

درین دریای بی‌‌پایان اگر غرقه شوید چون ما
به عین ما نظر می‌کن که عین ما ز ما یابی

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

هر چه خواهی به قدر استعداد
حضرت آن کریم خواهد داد

این عطایش به ما بوَد دایم
خواه در مصر و خواه در بغداد

〜〜〜〜〜●●●〜〜〜〜〜

دل تو خلوت محبت اوست
جانت آئینه‌دار طلعت اوست

آینه پاک دار و دل خالی
که نظرگاه خاص حضرت اوست

قصیده معروف شاه نعمت الله ولی در پیشگویی آینده ایران

قدرت کردگار می‌بینم
حالت روزگار می‌بینم

حکم امسال صورت دگر است
نه چو پیرار و پار می‌بینم

از نجوم این سخن نمی‌گویم
بلکه از کردگار می‌بینم

غین در دال چون گذشت از سال
بوالعجب کار و بار می‌بینم

در خراسان و مصر و شام و عراق
فتنه و کارزار می‌بینم

گرد آئینه ضمیر جهان
گرد و زنگ و غبار می‌بینم

همه را حال می‌شود دیگر
گر یکی در هزار می‌بینم

ظلمت ظلم ظالمان دیار
غصه درد یار می‌بینم

قصه بس غریب می‌شنوم
بی حد و بی شمار می‌بینم

جنگ و آشوب و فتنه و بیداد
از یمین و یسار می‌بینم

غارت و قتل و لشکر بسیار
در میان و کنار می‌بینم

بنده را خواجه وش همی یابم
خواجه را بنده وار می‌بینم

بس فرومایگان بی حاصل
عامل و خواندگار می‌بینم

هرکه او پار یار بود امسال
خاطرش زیر بار می‌بینم

مذهب ودین ضعیف می‌یابم
مبتدع افتخار می‌بینم

سکه نو زنند بر رخ زر
در همش کم عیار می‌بینم

دوستان عزیز هر قومی
گشته غمخوار و خوار می‌بینم

هر یک از حاکمان هفت اقلیم
دیگری را دچار می‌بینم

نصب و عزل تبکچی و عمال
هر یکی را دوبار می‌بینم

ماه را رو سیاه می‌یابم
مهر را دل فَگار می‌بینم

ترک و تاجیک را به همدیگر
خصمی و گیر و دار می‌بینم

تاجر از دست دزد بی همراه
مانده در رهگذار می‌بینم

مکر و تزویر و حیله در هر جا
از صغار و کبار می‌بینم

حال هندو خراب می‌یابم
جور ترک و تتار می‌بینم

بقعه خیر سخت گشته خراب
جای جمع شرار می‌بینم

بعض اشجار بوستان جهان
بی بهار و ثمار می‌بینم

اندکی امن اگر بود آن روز
در حد کوهسار می‌بینم

همدمی و قناعت و کُنجی
حالیا اختیار می‌بینم

گرچه می‌بینم این همه غمها
شادئی غمگسار می‌بینم

غم مخور زانکه من در این تشویش
خرمی وصل یار می‌بینم

بعد امسال و چند سال دگر
عالمی چون نگار می‌بینم

چون زمستان پنجمین بگذشت
ششمش خوش بهار می‌بینم

نایب مهدی آشکار شود
بلکه من آشکار می‌بینم

پادشاهی تمام دانائی
سروری با وقار می‌بینم

هر کجا رو نهد بفضل اله
دشمنش خاکسار می‌بینم

بندگان جناب حضرت او
سر به سر تاجدار می‌بینم

تا چهل سال ای برادر من
دور آن شهریار می‌بینم

دور او چون شود تمام به کار
پسرش یادگار می‌بینم

پادشاه و امام هفت اقلیم
شاه عالی تبار می‌بینم

بعد از او خود امام خواهد بود
که جهان را مدار می‌بینم

میم و حا ، میم و دال می‌خوانم
نام آن نامدار می‌بینم

صورت و سیرتش چو پیغمبر
علم و حلمش شعار می‌بینم

دین و دنیا از او شود معمور
خلق از او بختیار می‌بینم

ید و بیضا که باد پاینده
باز با ذوالفقار می‌بینم

مهدی وقت و عیسی دوران
هر دو را شهسوار می‌بینم

گلشن شرع را همی بویم
گل دین را به بار می‌بینم

این جهان را چو مصر مینگرم
عدل او را حصار می‌بینم

هفت باشد وزیر سلطانم
همه را کامکار می‌بینم

عاصیان از امام معصومم
خجل و شرمسار می‌بینم

بر کف دست ساقی وحدت
باده خوش گوار می‌بینم

غازی دوست دار دشمن کش
همدم و یار و غار می‌بینم

تیغ آهن دلان زنگ زده
کُند و بی اعتبار می‌بینم

زینت شرع و رونق اسلام
هر یکی را دو بار می‌بینم

گرک با میش شیر با آهو
در چرا برقرار می‌بینم

گنج کسری و نقد اسکندر
همه بر روی کار می‌بینم

ترک عیار مست می‌نگرم
خصم او در خمار می‌بینم

نعمت الله نشسته در کنجی
از همه بر کنار می‌بینم

سخن پایانی

امیدواریم مطالعه بهترین اشعار شاه نعمت الله ولی شما را با اندیشه‌های صوفیانه و عارفانه این شاعر آشنا کرده باشد. چنانچه درباره این مطلب نظری دارید، دیدگاهتان با دیگر مخاطبان انگیزه به اشتراک بگذارید. پیشنهاد انگیزه در ادامه مطالعه اشعار مولانا، اشعار کوتاه سعدی، اشعار حافظ، اشعار نظامی و اشعار عطار است تا از شعر و ادبیات فارسی بیشتر بهره‌مند شوید.

مطالب زیر را هم ببینید