انگیزه های جذاب زندگی

بهترین اشعار محتشم کاشانی ؛ مرثیه‌سرایی‌ها و شعرهای عاشقانه

محتشم کاشانی را به عنوان شاعر مرثیه‌سرای شیعه می‌شناسید یا با اشعار عاشقانه او نیز آشنایی دارید؟ کمال‌الدین علی محتشم کاشانی (۹۰۵- ۹۹۶ ه.ق) شاعر عهد صفوی بود. او علاوه بر تحصیل علوم دینی، دیوان شاعران قدیمی را مطالعه کرد و این‌گونه با شعر آشنا شد. بیشتر اشعارش با مضمون رنج و درد امامان شیعه سروده است. او قسمت عمده عمرش را در کاشان زندگی کرد و اکنون آرامگاهش در کاشان مکانی مورداحترام است. دیوان اشعار محتشم کاشانی شامل غزلیات، قصاید، قطعه، رباعیات، مثنویات و ترکیب‌بندهای اوست. مطلب حاضر مجموعه‌ای از بهترین اشعار محتشم کاشانی است که با ترکیب‌بند «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» معروف‌ترین مرثیه برای کشتگان واقعه کربلا آغاز می‌شود. تک‌بیت‌های ناب، اشعار کوتاه و عاشقانه‌های معروف محتشم را در ادامه می‌خوانید.

 

اشعار محتشم کاشانی برای امام حسین و درباره کربلا

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده کنار رسول خدا حسین

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعره هذا حسین او
سر زد چنان‌که آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعهالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان‌سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

ای زاده زیاد نکرده‌ست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن‌چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده اشک مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که از این نظم گریه‌خیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری
به بار از دیده هر اشگی که داری

که روز ماتم آل رسول است
عزای گلبن باغ بتول است

عزای سید دنیا و دین است
عزای سبط خیرالمرسلین است

عزای شاه مظلومان حسین است
که ذاتش عین نور و نور عین است

باز این چه شورش است
بهترین اشعار محتشم کاشانی

تک بیت‌های ناب از محتشم کاشانی

گفتم اقرار به عشق تو نمی‌کردم کاش
گفت اقرار چو کردی، دگر انکار مکن

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

هردم کَنَم صد کوه غم در بیستون عشق تو
من سخت‌جان دیگرم نسبت به فرهادم مده

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به زلف پرشکنت رفته‌رفته رفت

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد
دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

محتشم رسوا شد از عشق و سری بیرون نکرد
رشته تدبیر از پیراهن صد چاک او

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

بسته است ره سرایت از بس
افتاده بر آستان خریدار

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

همچو تیر از نظر آن سرو چو خواهد رفتن
قامت محتشم از غصه کمان خواهد شد

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

جان شکیبنده را صبر به جانان رساند
محتشم خسته را درد به درمان رسید

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

زلیخا بر تلف گردیدن اوقات خود گِریَد
به روز حشر اگر بیند رخ فرخنده فال تو

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

با وجود آن‌که یک نازش به صد جان می‌خرم
کرده استغنای عشقم بی‌نیاز از ناز او

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

چون شدم صیدت به گیسوی خودت در بند کن
تا ابد با خود به این قیدم قوی‌پیوند کن

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

تو چون با جور خوش داری خوشا عمر ابد کز تو
کشم بار جفا تا زنده باشم بار منت هم

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

من نه آنم کز تو پیوند محبت بگسلم
بند بندم گر به تیغ قهر چون نی می‌کنی

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

گفته بودی می‌کنم با محتشم روزی وفا
شاه خوبان وعده کردی و وفا کی می‌کنی

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویت
به پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

شود مجنون ز لیلی، منفعل فرهاد از شیرین
چو با مهر تو سنجد داور محشر وفای من

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت
صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

بلاگزینی ما اختیاری ما نیست
خدا نداده دل عافیت‌گزین ما را

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائی
که با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد

بهترین اشعار محتشم کاشانی
بهترین اشعار محتشم کاشانی

شعرهای کوتاه محتشم کاشانی

روزی که دلم خیال ابروی تو بست
وز ناز به من نمودی آن نرگس مست

تیری ز کمان‌خانه ابروی تو جست
در سینه من تا پر و سوفار نشست

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

این عید حضور خان چو ملک افروزست
عید که و مه مبارک و فیروزست

کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست
چون عید بزرگ کاشیان امروزست

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

سلاخ که آدمی‌کشی شیوه اوست
چون ریزش خون دوست می‌دارد دوست

گر سر ببرد مرا نپیچم گردن
ور پوست کند مرا نگنجم در پوست

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

در بزم حکیمان ز می شورانگیز
نی ‌تاب نشستن است و نی پای گریز

از بهر من تنگ سراب ای ساقی
مینا به سر پیاله کج‌دار و مریز

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

آن ماه که در خوبی او نیست خلاف
ور مهر منیر خوانمش نیست گزاف

در خلوت خواب او فلک دانی چیست
چادر شب زرنگار بالای لحاف

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

من درمانده کز بیرون این در
به آن صیاد جان بودم گمان بر

ز شست شوق تیری خورده بودم
که تا در می‌گشودم مرده بودم

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

از لطف تو سهل است کرم ورزیدن
چشم از گنه بی‌گنهان پوشیدن

دعوی نکنم که بی‌گناهم اما
دارم گنهی که می‌توان بخشیدن

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

ای شیخ که هست دایم از نخوت تو
در طعنه آلایش من عصمت تو

گر عفو خدا کم بود از طاعت تو
دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

در کعبه قدم نهاده‌ام وای به من
دور از ره دین فتاده‌ام وای به من

از وسوسه عشق مسلمان سوزی
اسلام ز دست داده‌ام وای به من

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

آن شوخ که چشم مردمی دارم ازو
گفتم به نظاره کام بردارم ازو

نادیده رخش تمام رفتم از کار
وز نیم نفس تمام شد کارم ازو

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

نیست چون حسن تو بر تخته هستی رقمی
این چه حسن است بنازم قلم بی‌چون را

آن چنان تشنه وصلم که کسی باشد اگر
تشنه آب به یک‌دم بکشد جیحون را

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

هرگز از زلف کجت بی‌پیچ و تابی نیستم
صید این دامم از آن بی‌اضطرابی نیستم

من که صد پیغام گستاخانه‌ات دادم هنوز
درخور ارسال عاشق‌کش جوابی نیستم

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

با این همه زهد ای بت، در عشق تو نزدیکست
کز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی

گر کار تو در پرهیز پر پیش نمی‌آید
در وادی رسوائی من پیش نهم گامی

ای بسته زبان از خشم خود گو که نمی‌باید
با این همه تلخی‌ها شیرینی دشنامی

بهترین اشعار محتشم کاشانی
بهترین اشعار محتشم کاشانی

شعر عاشقانه از محتشم کاشانی

با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم
ماتی خود ز تو در بازی اول دیدم

هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند
آن قدر کز رخ شرم تو خجل گردیدم

اسب جرأت چو هوس تاخت به جولانگه عشق
من رخ از عرصه راحت‌طلبی تابیدم

استخوان‌بندی شطرنج جهان کی شده بود
صبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم

هجر چون اسب حریفان مسافر زین کرد
عرصه خالی شد از آشوب و من آرامیدم

آن دلارام که منصوبه طرازی فن اوست
بیدقی راند که صد بازی از آن فهمیدم

فکر خود کن تو هم ای دل که به تاراج بساط
شاه عشق آمد و من خانه خود برچیدم

محتشم از تو و از قدر تو افسوس که من
پشه و پیل درین عرصه برابر دیدم

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

جهان‌آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را
چو شمع ای سیم‌تن زین غصه خواهم سوختن خود را

بیا بر بام و با من یک سخن زآن لعل نوشین کن
که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی‌سخن خود را

من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد
تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را

به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن
به بد عهدی مگردان شهره‌ ای پیمان‌شکن خود را

در آغوش خیالت می‌طپم، حالم چه‌سان باشد
اگر بینم در آغوش تو ای نازک‌بدن خود را

ورم صد جامه بر تن چون کنم شب‌های تنهائی
تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را

کنم چون محتشم طوطی زبانی‌ها اگر بینم
بگرد شکرستان تو ای شیرین‌دهن خود را

〜〜〜〜〜◆◆◆〜〜〜〜〜

ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا
دل‌گران از هستی‌ام مپسند دلدار مرا

ای اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنین
جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا

ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار
گرد صحرای عدم گردان تن زار مرا

ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربش
شربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا

ای سپهر اکنون که جز در خواب کم می‌بینمش
منت از خواب عدم به چشم بیدار مرا

ای زمین چون او نمی‌خواهد که دیگر بیندم
از برون جا در درون ده جسم افگار مرا

محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد
بر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا

بهترین اشعار محتشم کاشانی
بهترین اشعار محتشم کاشانی

سخن پایانی

سروده‌های محتشم کاشانی بیشتر از آنچه که از آنها معروف شده، تنوع شعری و موضوعی دارند. امیدواریم زیباترین و بهترین اشعار محتشم کاشانی بر دل شما نشسته باشد و از آنها استفاده کرده باشید. با ارسال پیام دیدگاهتان را درباره این مطلب با مخاطبان انگیزه به اشتراک بگذارید. اگر به شعر فاخر فارسی علاقه دارید، از صفحات اشعار مولانا، اشعار کوتاه سعدی، اشعار حافظ، اشعار نظامی و اشعار عطار بازدید کنید.

مطالب زیر را هم ببینید