انگیزه های جذاب زندگی

بهترین اشعار صائب تبریزی ؛ شاعرانه‌های شاه سبک هندی

آیا با بزرگترین غزلسرای قرن یازدهم آشنایی دارید؟ عاشقانه‌های صائب را خوانده‌اید و به شباهت آن‌ها با اشعار حافظ پی برده‌اید؟ میرزا محمدعلی صائب تبریزی (۱۰۰۰-۱۰۸۶ه.ق) شاعر غزلسرا و معروفترین شاعر عصر صفوی، تاجرزاده بود و در تبریز به دنیا آمد. خانواده‌اش به‌دستور شاه عباس اول به اصفهان کوچ کردند. صائب بیشتر عمرش را در اصفهان به سر برد. شاه عباس دوم صفوی به او مقام ملک‌الشعرایی داد و محققان و ادیبان در قرن‌های بعد به او لقب شاه شاعر سبک هندی را دادند. اکنون مقبره‌اش در اصفهان قرار دارد و دهم تیر روز بزرگداشت صائب نامگذاری شده است. مطلب پیش روی شما به بهترین اشعار صائب تبریزی اختصاص دارد که در موضوعات مختلف و مضامین متنوع سروده شده‌اند.

 

تک بیت های ناب صائب تبریزی

محوِ کدام آینه سیما شود کسی؟!
آیینه‌خانه‌ای است دو عالم ز روی دوست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

صائب ز خوشی‌ها که درین عالم فانی است
ماییم و همین لذت دیدار و دگر هیچ

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

می‌کند زلف دراز تو به دل‌های حزین
آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

هر کسی را هست صائب قبله‌گاهی در جهان
برگزیدم از دو عالم من جناب عشق را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

خبر به آینه می‌گیرم از نفس هر دم
به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی‌تو

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

زلف ماتم‌دیدگان را شانه‌ای در کار نیست
دست کوته دار، ای مهر از شب یلدای من

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

کشید از دامن معشوق دست از بیم رسوایی
همین تقصیر بس تا دامن محشر زلیخا را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

صائب امشب نوبت افسانه مژگان اوست
چشم اگر داری به فکر گریه مستانه باش

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

دلبرا یک بوسه دادی این‌قدر نازت ز چیست؟
گر پشیمان گشته‌ای بگذار در جایش نهم
(منسوب به صائب)

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خوشم که بمیرم برای تو

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

چشم امید از آن بسته‌ام از هر دو جهان
که به نظاره‌ی روی تو نظر جمع کنم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

آن چشم سیه‌مست که از خود خبرش نیست
صائب ز دل ما چه خبر داشته باشد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

گر چه نقشی هر دم از طوفان زند دریا بر آب
اشک ما را در فراق یار شور دیگرست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

می‌تراود حسرت آغوش از آغوش ما
زخم را نتوان دهان از شکوه بی‌داد بست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی
قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی

شعر درباره دل شکستن
بهترین اشعار صائب تبریزی

اشعار اجتماعی و پندآموز صائب

پاکان ستم ز جور فلک بیشتر کشند
گندم چو پاک گشت خورَد زخم آسیا

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

اصفهان گو پشت چشم از سرمه پر نازک مکن
خاک دامنگیر غربت توتیای ما بس است

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی
فلک آن پند را روزی، به تلخی‌ات بیاموزد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

پاک ساز آیینۀ دل را ز زنگار هوس
تا درآید شاهد غیبی به روی چون نگار

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

با تهی‌چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟
سیری از خرمن نباشد دیده غربال را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم
که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

پیش دانا از تمام علم‌ها بالاترست
خویش را با دانش سرشار نادان ساختن

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

دشمن دوست‌نما را نتوان کرد علاج
شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

نیست در دیده‌ی ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

شعر درباره دشمن دوست نما

شد زمین از بردباری مظهر حسن بهار
گرچه خاک ره کنندت پی سپر آسوده باش

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست
هر که را دیدیم در آرایش روی خودست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

از حادثه لرزند به خود قصرنشینان
ما خانه به‌دوشان غم سیلاب نداریم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

تار و پود موج این دریا بهم پیوسته است
می‌زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
بگذارید که آوازه جنت شنود

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست
آواز تو از گنبد دستار بلندست

از بی‌هنران شعله ادراک مجویید
این طایفه را طره دستار بلندست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

خویش را نزدیک می‌دانی، از آن دوری ز حق
دور شو ز‌اندیشه باطل، وصال این است و بس

تا به خود داری گمان علم و دانش، ناقصی
چون به نقص خود شدی قایل، کمال این است و بس

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد
زینت ساده‌دلان پاکی گوهر باشد

پرده چشم خدابین نشود خودبینی
مرد را آینه زندان سکندر باشد

اهل مسجد ز خرابات سیه‌مست‌ترند
گردش سبحه در او گردش ساغر باشد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

دست طلب چو پیش کسان می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

بهترین اشعار صائب تبریزی

تک بیت‌های عاشقانه صائب

از قید خط و زلف امید نجات هست
بیچاره عاشقی که شود مبتلای چشم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

نیست جز تسلیم صائب هیچ درمان عشق را
پنجه در سر پنجه تقدیر کردن مشکل است

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

ز من مپرس که در دل چه آرزو داری
که سوخت عشق رگ و ریشه تمنا را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو
که جان از ناتوانی بر لب من دیر می آید

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

گل رخسار ترا این‌همه عاشق بس نیست؟
که نظر باز دگر از عرق ایجاد کند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

به من درس مقامات محبت می‌دهد بلبل
سیه‌مستی ببین کز دست مطرب ساز می‌گیرد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

عیار گفتگوی او نمی‌دانم، همین دانم
که در فریاد آرد بوسه را لب‌های خاموشش

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا
نمی‌کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد
تا کعبه‌رُوان روی به بتخانه گذارند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

کند معشوق را بی دست و پا، بی‌تابی عاشق
بلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

جز من که راه عشق به تسلیم می‌روم
با دست بسته هیچ شناور شنا نکرد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران
آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر
در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

می‌ترسم از آن چشم سیه‌مست که آخر
از ره ببرد صائب سجاده‌نشین را

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم
دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

هرگز دل اهل عشق بی غم نیست
در قطرۀ ما همیشه طوفان است

بهترین اشعار صائب تبریزی
بهترین اشعار صائب تبریزی

اشعار عرفانی صائب تبریزی

از فراموشی به فکر کار خویش افتاده‌ای
ورنه در روز ازل سامانِ کارَت داده‌اند

می‌توانی دوزخ خود را بهشتی ساختن
کوثر نقدی ز چشم اشکبارت داده‌اند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

در طریقت هستی هر کس به قدر نیستی است
بی وجودان را درین دیوان وجود دیگرست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟
از کوتهی ماست که دیوار بلندست

کوته بود از دامن عریانی مجنون
هر چند که دست ستم خار بلندست

غافل کند از کوتهی عمر شکایت
شب در نظر مردم بیدار بلندست

هرچند زمین‌گیر بود دانه امید
دست کرم ابر گهربار بلندست

صائب ز بلند اختری همت والاست
گر زان که ترا پایه گفتار بلندست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم
آه است، درین باغ، نهالی که رسانیم

از ما گله بی‌ثمری کس نشنیده است
هرچند که چون بید سراپای زبانیم

بیداری دولت به سبک‌روحی ما نیست
هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم

گر صاف بود سینه ما، هیچ عجب نیست
عمری است درین میکده از دُردکشانیم

موقوف نسیمی‌ست ز هم ریختن ما
آماده پرواز چو اوراق خزانیم

از ما خبر کعبه مقصود مپرسید
ما بی‌خبران قافله ریگ روانیم

عمری است که در خرقه پرهیز چو صائب
سرحلقه رندان خرابات جهانیم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

گر چه از عقل گران لنگر فلاطونیم ما
کار با اطفال چون افتاد مجنونیم ما

سرو آزادیم، ما را حاجت پیوند نیست
هر که از ما بگذرد چون آب، ممنونیم ما

از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر
در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما

شکوه ما نعل وارونی است از بیداد چرخ
ورنه از غمخانه افلاک بیرونیم ما

در وجود خاکسار ما به چشم کم مبین
کز سویدا نقطه پرگار گردونیم ما

روح ما از پیکر خاکی‌ست دایم در عذاب
در ضمیر خاک زندانی چو قارونیم ما

باعث سرسبزی باغیم در فصل خزان
در ریاض آفرینش سرو موزونیم ما

اشعار صائب تبریزی در مورد عشق

نور عقلی کز فروغش چشم عالم روشن است
پرده خواب است پیش دیده بینای عشق

جای حیرت نیست گر شد سینه ما چاک چاک
شیشه را چون نار خندان می‌کند صهبای عشق

پیش چشم هر که چون مجنون غبار عقل نیست
خیمه لیلی است داغ لاله صحرای عشق

پرده ناموس زیبنده است بر بالای عقل
تن به هر تشریف ناقص کی دهد بالای عشق؟

در سر شوریده ما عقل سودایی شود
می‌کند عنبر کف بی‌مغز را دریای عشق

دست خود بوسید هرکس دامن پاکان گرفت
شد زلیخا رفته رفته یوسف از سودای عشق

در وصال و هجر صائب اضطراب دل یکی است
هیچ‌جا لنگر نمی‌گیرد به خود دریای عشق

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی
چون به فرمان خدا از همه کس دل نربایی؟

من همان روز که دل را به سر زلف تو بستم
دست در خون جگر شستم از امید رهایی

نه به خود گوشه چشمی، نه به عشاق نگاهی
هیچ‌کس نیست بپرسد ز تو ای شوخ که‌رایی

من سرگشته حیران ز که پرسم خبرت را؟
چون نداری تو ز شوخی خبر از خود که کجایی

پاکی دامن ما نیست کم از پرده عصمت
گو بدانند حریفان که تو در خانه مایی

بال پرواز ندارد نگه خاک‌نشینان
ظلم بالاتر ازین نیست که بر بام برآیی

گفته بودی که به بالین تو آیم دم رفتن
آمد اینک به لبم جان، نه بیایی نه بپایی!

سال‌ها خانه‌نشین گشت به امید تو صائب
چه شود یک ره اگر از در انصاف درآیی؟

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

دل را به زلف پرچین، تسخیر می‌توان کرد
این شیر را به مویی، زنجیر می‌توان کرد

هر چند صد بیابان وحشی‌تر از غزالیم
ما را به گوشه چشم، تسخیر می‌توان کرد

از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند
آیینه را ز دیدار، کی سیر می‌توان کرد؟

در چشم خرده‌بینان، هر نقطه صد کتاب است
آن خال را به صد وجه، تفسیر می‌توان کرد

گر گوش هوش باشد، در پرده خموشی
صد داستان شکایت، تقریر می‌توان کرد

از درد عشق اگر هست، صائب ترا نصیبی
از ناله در دل سنگ، تأثیر می‌توان کرد

اشعار کوتاه و دوبیتی های صائب تبریزی

ازین سنگین‌دلان صائب چرا چون تیر نگریزم
که پر خون شد دهانم از همان دستی که بوسیدم

نشد روز قیامت هیچ کاری دستگیر من
بجز دستی که بر یکدیگر از افسوس مالیدم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

یاد رویش نه چراغی‌ست که خاموش کنند
نمکی نیست لب او که فراموش کنند

عشق بالاتر از آن است که پنهان گردد
شعله رعناتر از آن است که خس‌پوش کنند

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟
بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق ما را پی کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغول تماشا نشویم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

تلخکامی ز تو هرگز به نوایی نرسید
تو هم ای غنچه دلت خوش که دهانی داری

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

بی‌خودی داشت ز فکر دو جهان آزادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم

باد یارب ز سعادت همه روزش نوروز
هر که در عید نیاید به مبارکبادم

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

به تماشا ز بهشت رخ او قانع باش
که گل و میوه این باغ به چیدن نرسد

قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
به من خسته به جز چشم پریدن نرسد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

تو که از ناز به عشاق نمی‌پردازی
صد هزار آینه هر سوی چه پرداخته‌ای؟

نیست یک سرو درین باغ به رعنایی تو
بس که گردن به تماشای خود افراخته‌ای

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده‌ست

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

محبت است و همین شیوه جوانمردی
گمان مبر که زلیخا جوان نمی‌گردد

هزار بار مرا کرد امتحان صائب
هنوز عشق به من مهربان نمی‌گردد

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

تا صبحدم از خرمن من دود برآورد
شمعی که به راه تو برافروخته بودم

از من خبر خوبی این باغ مپرسید
چون لاله گرفتار دل سوخته بودم

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
بهترین اشعار صائب تبریزی

اشعار صائب به استقبال از غزلیات حافظ

ای صبا برگی از آن گلشن بی خار بیار
حرف رنگینی از آن لعل گهر بار بیار

به بهاران برسان قصه بی‌برگی من
برگ سبزی پی آرایش دستار بیار

به کف خاکی از آن راهگذر خرسندم
توتیایی پی این دیده خونبار بیار

هرچه می‌گویی از آن لعل شکربار بگو
هرچه می‌آوری از مژده دیدار بیار

هرچه از دوست رسد روشنی چشم من است
گل اگر لایق من نیست خس و خار بیار

وعده آمدنی، گر همه باشد به دروغ
به من ساده‌دل از یار جفاکار بیار

خبری داری اگر از دهن یار، بگو
حرف سربسته‌ای از عالم اسرار بیار

چند زنجیر کند پاره دل بی‌تابم؟
تار پیچانی از آن طره طرار بیار

خون چشمم ز گرستن به سفیدی زده است
بوی پیراهن یوسف به من زار بیار

حرف آن طره طرار در افکن به میان
موکشان راز مرا بر سر بازار بیار

بی گل روی تو ذرات جهان در خوابند
رخ برافروز و جهان رابه سر کار بیار

نیست بر همنفسان زندگی من روشن
روی چون آینه پیش من بیمار بیار

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است
کای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

〜〜〜〜〜✿〜✿〜✿〜〜〜〜〜

طاق ابروی تو از کون و مکان ما را بس
گوشه چشم تو از ملک جهان ما را بس

هوس بوس نداریم و تمنای کنار
جلوه خشکی از آن سرو روان ما را بس

ما که باشیم که زخم تو شود قسمت ما؟
دیدن تیر در آغوش کمان ما را بس

می‌توان دفتری از نیم‌سخن انشا کرد
حرف رنگینی از آن غنچه دهان ما را بس

ساغر می بدل چشمه کوثر داریم
روی ساقی عوض باغ جنان ما را بس

واصل بحر شود خاک ز همراهی سیل
مرکب تن می چون آب روان ما را بس

صائب این آن غزل حافظ شیراز که گفت
این اشارت ز جهان گذران ما را بس

بهترین اشعار صائب تبریزی
بهترین اشعار صائب تبریزی

سخن پایانی

بهترین اشعار صائب تبریزی را خواندید که از دیوان شعر او گلچین شده بودند. با انگیزه همراه شوید و دیدگاهتان درباره اشعار صائب با ما و مخاطبان دیگر درمیان بگذارید. برایمان بنویسید کدام شعر صائب را بیشتر دوست داشتید. همچنین برای بهره بردن بیشتر از ادبیات فارسی مطالعه اشعار مولانا، اشعار حافظ، اشعار سعدی و اشعار نظامی گنجوی را به شما پیشنهاد می‌دهیم.

مطالب زیر را هم ببینید