انگیزه های جذاب زندگی

بهترین اشعار فردوسی؛ شعرهای حماسی، عاشقانه و تعلیمی

فردوسی به‌خاطر سرودن اشعار حماسی مورد ستایش شماست یا برای زنده کردن زبان فارسی؟ هرچه باشد فردوسی بی‌شک شاعر مورد علاقه بسیاری از ایرانیان است. حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی (۳۲۹-۴۱۶ه.ق) بزرگترین سراینده پارسی‌گو لقب دارد. سخنوری او در سرودن شاهنامه حماسه ملی ایران آشکار است. علاوه بر شاهنامه اشعار دیگری را به او منسوب می‌کنند که به احتمال زیاد جعلی هستند. روز بیست و پنجم اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است. مطلب حاضر گردآوری بهترین اشعار فردوسی بوده و منبع آنها شاهنامه است.

 

بهترین اشعار فردوسی

ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن

بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس

کنون ای خردمند بیدار دل
مشو در گمان پای درکش ز گل

ترا کردگارست پروردگار
توی بنده و کرده کردگار

چو گردن به اندیشه زیر آوری
ز هستی مکن پرسش و داوری

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی

سخن هرچه پرسم همه راست گوی
متاب از ره راستی هیچ روی

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی
بود نزد هر کس تو را آبروی

وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد ناپاک‌ رای

دو گیتی بیابد دل مرد راد
نباشد دل سفله یک روز شاد

ستوده کسی کو میانه گزید
تن خویش را آفرین گسترید

شما را جهان‌ آفرین یار باد
همیشه سر بخت بیدار باد

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

بهر جایگه یار درویش باش
همه راد با مردم خویش باش

ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و انده‌گسار تو کیست

به خوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

ندانی که مردان پیمان‌شکن
ستوده نباشد بر انجمن

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

تو چندان که گویی سخنگوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش

چو رفتی سر و کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ار بدست

نگر تا چه کاری همان بدروی
سخن هرچه گویی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم‌گوی
به جز نیکویی در زمانه مجوی

به نیکی گرای و میازار کس
بهترین اشعار فردوسی

 

اشعار فردوسی درباره ایران

که ایران بهشت است یا بوستان
همی بوی مشک آید از بوستان

سپندار پاسبان ایران تو باد
ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یک‌سر به جنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
زن و کودک و خرد و فرزند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

که ایران چو باغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار

پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی

سپرغم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نار و بهی بشکنند

سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزه‌ها خار اوی

اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ

نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی

بهترین اشعار فردوسی

 

اشعار عاشقانه فردوسی

شاهنامه فردوسی به صورت حماسه سروده شده و داستان جنگجویی پهلوانان است، با این‌حال هرگاه یکی از شخصیت‌های داستان عاشق شده، می‌توان رد پای عشق را در اشعار فردوسی مشاهده کرد. در این قسمت برخی از این بخش‌ها را آورده‌ایم.

زال در عشق رودابه

من از دخت مهراب گریان شدم
چو بر آتش تیز بریان شدم

ستاره شب تیره یار منست
من آنم که دریا کنار منست

به رنجی رسیدستم از خویشتن
که بر من بگرید همه انجمن

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

رودابه در عشق زال

که من عاشقم همچو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان

پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست

مرا مهر او دل ندیده گزید
همان دوستی از شنیده گزید

برو مهربانم به بر روی و موی
به سوی هنر گشتمش مهرجوی

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

تهمینه در عشق رستم

به کردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

چو این داستان‌ها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی کتف و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت

توراام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام

ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسپت به جای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

سودابه در عشق سیاوش

نگویی مرا تا مراد تو چیست
که بر چهر تو فر چهر پری‌ست

هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا

من اینک به پیش تو استاده‌ام
تن و جان شیرین ترا داده‌ام

ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو

بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهر من

که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام
خروشان و جوشان و آزرده‌ام

همی روز روشن نبینم ز درد
برآنم که خورشید شد لاجورد

کنون هفت سال‌ست تا مهر من
همی خون چکاند بدین چهر من

یکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

سهراب در عشق گردآفرید

چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را

یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان

(جواب گردآفرید:)
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت

چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن

اشعار عاشقانه فردوسی

 

اشعار تعلیمی فردوسی در مورد ادب و خرد

مگو آن سخن کاندرو سود نیست
کزان آتشت بهره جز دود نیست

میندیش ازآن کان نشاید بدن
نداند کس آهن به آب آژدن

فروتن بود شه که دانا بود
به دانش بزرگ و توانا بود

هر آن‌کس که او کرده کردگار
بداند گذشت از بد روزگار

پرستیدن داور افزون کند
ز دل کاوش دیو بیرون کند

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست
نیازارد آن را که نازردنیست

به یزدان گراییم فرجام کار
که روزی‌ده اویست و پروردگار

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن‌روان
نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از بر خورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده خویش ریش

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

به آموختن چون فروتن شوی
سخن‌های دانندگان بشنوی

مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیک‌تر
که را نزد او راه باریک‌تر

چنین داد پاسخ که دانش گزین
چو خواهی ز پروردگار آفرین

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

فزون از خرد نیست اندر جهان
فروزنده کهتران و مهان

هرآنکس که او شاد شد از خرد
جهان را به کردار بد نسپرد

پشیمان نشد هر که نیکی گزید
که بد آب دانش نیارد مزید

رهاند خرد مرد را از بلا
مبادا کسی در بلا مبتلا

نخستین نشان خرد آن بود
که از بد همه‌ساله ترسان بود

بداند تن خویش را در نهان
به چشم خرد جست راز جهان

خرد افسر شهریاران بود
همان زیور نامداران بود

بداند بد و نیک مرد خرد
بکوشد به داد و بپیچد ز بد

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

چه ناخوش بود دوستی با کسی
که بهره ندارد ز دانش بسی

که بیکاری او ز بی‌دانشی است
به بی‌دانشان بر بباید گریست

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
(در زمان ضحاک)

چه ناخوش بود دوستی با کسی که بهره ندارد ز دانش بسی
بهترین اشعار فردوسی

 

ابیات آغازین شاهنامه

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست
نگارنده بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست

 

 

تصویرسازی زیبا و شاعرانه فردوسی

۱. در آفرینش ماه

چراغست مر تیره شب را بسیچ
به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا
شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد
چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید
هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریک‌تر
به خورشید تابنده نزدیک‌تر

بدینسان نهادش خداوند داد
بود تا بود هم بدین یک نهاد

✿✿✿

بهترین اشعار فردوسی

۲. در آفرینش آفتاب

ز یاقوت سرخست چرخ کبود
نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهر دلفروز
کزو روشنایی گرفتست روز

ز خاور برآید سوی باختر
نباشد ازین یک روش راست‌تر

ایا آنکه تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی

〜〜〜〜〜✿〜〜〜〜〜

۳. فراخواندن زال سیمرغ را

سیمرغ موجودی افسانه‌ای و اساطیری است که در شاهنامه حضور دارد و در کوه بلند دور از مردمان زندگی می‌کند.

یکی کوه بد نامش البرز کوه
به خورشید نزدیک و دور از گروه

بدان جای سیمرغ را لانه بود
که آن خانه از خلق بیگانه بود

سیمرغ زال را از نوزادی تا جوانی می‌پروراند. بعدها هرگاه زال به کمکش نیاز دارد، پری از او آتش می‌زند تا سیمرغ خبردار شده و نزدش آید. رفتار زال این‌گونه است:

از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد
برفتند با او سه هشیار و گرد

فسونگر چو بر تیغ بالا رسید
ز دیبا یکی پر بیرون کشید

ز مجمر یکی آتشی برفروخت
به بالای آن پر لختی بسوخت

چو پاسی ازان تیره شب درگذشت
تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت

همانگه چو مرغ از هوا بنگرید
درخشیدن آتش تیز دید

نشسته برش زال با درد و غم
ز پرواز مرغ اندر آمد دژم

بشد پیش با عود زال از فراز
ستودش فراوان و بردش نماز

به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد
ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد

بدو گفت سیمرغ شاها چه بود
که آمد ازین سان نیازت به دود

چنین گفت کاین بد به دشمن رساد
که بر من رسید از بد بدنژاد

سخن پایانی

آنچه خواندید بهترین اشعار شاهنامه بودند که در دسته‌بندی‌های مختلف به مخاطبانمان تقدیم کردیم. با انگیزه باشید و دیدگاهتان را درباره اشعار فردوسی با ما درمیان بگذارید. اگر به شعر فارسی عشق می‌ورزید، اشعار مولانا، اشعار حافظ، اشعار سعدی و اشعار نظامی گنجوی را به شما پیشنهاد می‌دهیم.

مطالب زیر را هم ببینید